ياد آن روزها بخير...
 
از این‌همه تکرار خسته شدم؛ پرستوهای مهاجر به خانه باز گردید، مگر نه این که بهار آمده ؟!

آن  وقت‌ها در امتداد نسیم، احساس خستگی نمی‌کردم، آن وقت‌ها درد مثل نیلوفر به دورم نمی‌پیچید بلکه آرامم می کرد، چون دل تنها با یاد خدا آرام می‌گرفت، آخر باغفلت قهر بودم.

یاد بازوهایی بخیر که اخلاص، آن را ورزیده می‌کرد. یاد پاهایی بخیر که هزاران کوه ایستادگی را تربیت می‌کرد.

یاد جاده‌هایی ( به سمت کربلا ) بخیر که آدمی را از بیراهگی ، انحراف و چند راهگی ، نجات می‌داد.

یاد سنگرهای خودی بخیر که مفصل‌ترین میهمانی اشک و خلوص ، تبسم و استراحت را ترتیب می‌داد.

یاد خاکریزها بخیر که گودال‌های لغزش و گناه را صاف می‌کرد.

یاد گودال‌ها بخیر که شب‌ها در آن آسایش زمین می‌خورد و غفلت و هراس از مرگ می‌گریخت.

یاد حسینیه‌ها بخیر که شاهد قدوم اهل بیت (ع) بود.

یاد نقشه‌ها بخیر که فلش‌های خدا طلبی در آن رسم می‌شد.

یاد سیم خاردارها بخیر که در آن خار، سیم و زر سبز نمی‌شد.

یاد منورها بخیر که به دیدار چهره های نورانی می‌آمدند، سرانجام از شدت حسادت چراغ عمرشان خاموش می شد و آخرین پوسته خود را می‌انداختند.

یاد پیشانی بندها بخیر که که آفتاب از نورانیت پشت خود پنهان می‌کرد تا خورشید در برابرش روزی یک بار روی تابیدن بیابد.

یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود...

یاد لباسهایی بخیر که از بس عزیز بودند خدا زمین را به رنگ آنها آفرید.

یاد پوتینهایی که مشکی بودند اما پس از خود ذره ای تیرگی و تاریکی به جا نگذاشتند و جاهایی رفتند که حتی دیگر کفشها جرات قدم نهادن به آنجا را پیدا نکردند.

یاد پیراهن خاکی بسیجی‌ها بخیر که افتادگی را می آموخت و بی پیرایگی را تبلیغ می‌کرد ..

یاد رمزهای عملیاتی بخیر که شمارش معکوس بود برای دستهایی که به عباس پیوند می‌خورد...

کمرهایی که بیاد پهلوی شکسته سجده می کرد ، سرهایی که تقدیم سرورشان حسین (ع) می‌شد...

فرق‌هایی که به عشق علی (ع) شکافته می‌شد، بدن‌هایی که در خلسه سکوت بقیع هم صحبت خاک‌ها شد و تشییع نشد...

شما را به خدا یک بار دیگر سری به لحظه های وداع، التماس دعا ، شفاعت ، یادگاری ، وصیت نامه ها ، سجده های طولانی ، گذشت ، توسل ، بی قراری دل و سنگر

مناجات بزنید....