نام کتاب :
نويسنده : محمد بهارلو
حجم : 154 کيلو بايت
دسته بندي : داستان

فرمت : pdf
صفحات : 25
رمز عبور : رمز عبور ندارد.
منبع :

 توضيحات : 

جاشوی سیاه سوخته ای که روی سینه لنج ایستاده بود به آسمان نگاه کرد و گفت: "هوا دارد باز می شود." ناخدا بال چفیه را از روی پیشانیش کنار زد و گفت: "تو قبله هنوز لکه های ابر است. اما راه می افتیم صلوات بفرستید." ... مسافرهای روی عرشه صلوات فرستادند. یک ساعت بود که سوار لنج شده بودیم و منتظر حرکت ...