خاطرات آنتوان 15 ساله جمعه 1 بهمن 1389 11:34 AM hasan119 کاربر طلایی2 تعداد پست ها : 3549 | تاریخ عضویت : مرداد 1388 نام کتاب : نويسنده : نا مشخص حجم : 137 کيلو بايت دسته بندي : داستان فرمت : pdf صفحات : 16 رمز عبور : رمز عبور ندارد. منبع : توضيحات : یکشنبه: امروز یک دعوای حسابی از مامانم شنیدم چون با تاکسی برای خرید دفتر رفتم. بعد از سر و صدای اولیه مامان گفت که تعداد دفاتر برای یک سال کافی است. من هم گفتم که این همه دفتر را نمی توانستم کول کنم، هر چند مجبور شدم اعتراف کنم که موقع رفتن می توانستم با اتوبوس بروم...