منم همون گدای همیشگی
پنج شنبه 7 آبان 1388 2:33 AMمنم بگم به نام هستی دل منم بگم به نام ارامش بخش دلها منم بگم به نام خدا بچه که بودم احساس میکردم اونقدر بهم نزدیکی که کافیه دستامو دراز کنم تو دستمو میگیری ولی تو همون عالم کودکی هر چقدر دستامو به طرفت گرفتم تو منو دستگیری نکردی ،مهربونم کاش اونقدر عاشقت میشدم که جز شما تو دلم هیشکی نمیموند ولی الان دیگه اون احساس نزدیکی دوران کودکی رو ندارم الان دیگه ازتون خیلی دور شدم اونقدر دور که بعضی موقع ها فکر میکنم حتی دیگه صدامو نیمشنوین اقا جون اره منم همون گدای همیشگی در خونت اونی که حتی یه لحظه نمیای دم دربیای و ببینی این کیه که ول کن نیست اقای من میدونم حرفام دیگه خیلی تکراری شده ولی من از تکرار با شما بودنو دوست دارم مولای من یه وقت نیاد اون زمانی که دیگه از دستم خسته بشین و بگین دیگه حتی حرفامو گوش نمیگنین ، بگین که دیگه حتی تو رویا هم نمیتونم باهانون حرف بزنم و ازتون جواب بگیرم سرورم نازنینم مرا دریاب که منم نیازمند دستای پر محبت تو