مدتي از عمليات خبري نبود. بچه‌ها دائم مي‌گفتند: «پس كي عمليات مي‌شود؟ كي ما را جلو مي‌فرستيد؟ الآن چند وقته كه كار ما شده خوردن و خوابيدن. اگر ما زيادي هستيم، خوب رودربايستي ندارد، بگوييد...»
يك روز فرمانده‌ي لشگر را محاصره كردند و تصميم گرفتند، يك‌بار هم كه شده عصبانيش كنند. آن‌قدر اين حرف‌ها را تكرار كردند كه فرمانده خيلي جدي گفت: «اين حرف را گفتيد، هيچي، دفعه‌ي ديگر هم كه بگوييد، هيچي. اما... اگر يك دفعه‌ي ديگر تكرارش كنيد!... ديگه هيچي!! ...» و خمپاره‌ي خند‌ه‌ي بچه‌ها فرود آمد، و هر كدامشان مثل تركش اين طرف و آن طرف افتادند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 70