بچه‌ها سراپا گوش بودند و منتظر بقيه‌ي ماجرا و او همين‌طور كه داستان را به پايان مي‌برد، سعي مي‌كرد توجه همه را جلب نقطه‌ي آخر قضيه كند.
مرتب راه را باريك مي‌كرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچه‌ها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چه‌كار كردي؟ خب، خب؟ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو مي‌گويي؟... «نيش مي‌زند».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 165