همان‌طور كه بسياري از نيروها داوطلبانه موقع اعزام مي‌رفتند و به هيچ چيز جز دفاع نمي‌انديشيدند، كم نبودند برادراني كه به محض اعلام نياز نيرو براي خط مقدم، برگه‌هاي مرخصيشان را پس مي‌دادند و راه را كج مي‌كردند به سمت ادامه‌ي نبرد؛ برادراني كه حتي اگر ماه‌هاي متوالي مرخصي نرفته بودند، بوي عمليات كه به مشام جانشان مي‌رسيد، پايشان در رفتن سست مي‌شد.
البته هميشه هم مسئله عمليات نبود،‌ كافي بود رعد و برق بشود و آب بيفتد توي چادر يا سنگري خراب شود و برادري از رفتن به مرخصي صرف نظر كند. گاهي اوقات هم اين فرماندهان بودند كه بعد از توزيع برگه‌هاي مرخصي، سر بزنگاه مي‌رسيدند و به ضرورتي، آن‌ها را از رفتن باز مي‌داشتند، كه با طيب‌خاطر اجابت مي‌كردند و نتيجه‌اش اين مي‌شد كه گاه بعضي حتي خود مسئولان يك سال براي رفتن به مرخصي، امروز و فردا مي‌كردند تا بالاخره پدرشان و خانواده‌ي آن‌ها براي ديدنشان به منطقه مي‌آمدند و حسابي خجالتشان مي‌دادند.
با اين اوصاف مرخصي هم كه مي‌رفتند، همه‌ي دلشان پيش بچه‌ها و هم‌سنگري‌ها بود، نرفته مي‌آمدند و گاهي زودتر از زمان موعود برمي‌گشتند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) -  صفحه: 126