دانلود رمان عشق ماندگار


اردلان برای ساشا جشن تولد مفصلی گرفت و از کل فامیل دعوت کرد . شب هنگامی
که به خانه آمد بسته بزرگی در دستش بود . به طرفش رفتم و گفتم : اردلان
هدیه ات را بزار زمین روی میز کنار هدیه سولماز

این مال ساشا نیست ، مال مامانی ساشاست بیا بگیر عزیزم

مرسی چرا زحمت کشیدی و جعبه را باز کردم داخل آن یک دست لباس به رنگ سبز
یشمی بود

سایه جان میشه ازت خواهش کنم برای امشب بپوشیش

لبخندی زدم و گفتم : حتما

سولماز موهایم را برایم سشوار کرد بعد از اینکه آرایش کردم ، لباسم را
پوشیدم و سولماز نگاهی بهم کرد و گفت : خیلی ناز شدی لباست ام خیلی قشنگه ،
مبارک باشه ، می گم اردلان هم خوب سلیقه ای داره ها !

اگه سلیقه نداشت که منو انتخاب نمی کرد ...