گفت عباس که: من از سر جان برخیزم

"از سر جان و جهان دست فشان برخیزم"

"از سر خواجگی کون و مکان برخیزم"

"من ببویت ز لحد رقص کنان برخیزم"

 

 

این چه روح است و کرامت که در این یاران است

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است

 

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع