وَه از آن آیتِ رازی که در آن محفل بود

"مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود"

"عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود"

"خم می بود که خون در دل و پا در گل بود"

 

 

ساغر سرخ شهادت به کف مستان است

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است

 

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع