روزي نامه‌اي به دست امام رسيد. عينك به چشم زد و نامه را خواند: « بسمه تعالي خدمت پدر عزيز و بزرگوار و مهربان. بعد از سلام و ارادت، رسم است بزرگ‌تر به كوچك‌تر هديه مي‌دهد ...اگر ميل آن پدر مهربان به آن قرار گرفت كه فرزند كوچك خود را مورد رحمت قرار دهيد، لطف بفرماييد و يكي از عباهاي كهنه‌ي خويش را كه سال‌ها با آن نماز گذارده‌ايد، مرحمت بفرماييد تا انشاالله من نيز سال‌ها نماز بگذارم. »
امام بلند شد و از روي تاقچه پارچه سفيدي را كه به جاي سجاده از آن استفاده مي‌كرد، برداشت و به يكي از مسئولان دفترش داد و گفت:‌ « من عبايي كه با آن نماز بسيار خوانده باشم، ندارم ولي اين پارچه را براي او بفرستيد؛ من در آن زياد نماز خوانده‌ام. »


منبع: كتاب چشمه خورشيد