يك روز از از كشور ايتاليا يك نامه و يك بسته براي امام رسيد. توي آن بسته، يك گردنبند بود. صاحب نامه، نوشته بود من مسلمان نيستم ولي شما را خيلي دوست دارم و اين گردنبند را هم به شما هديه مي‌دهم تا هر جوري كه دلتان مي‌خواهد، از آن استفاده كنيد.
چند روز گذشت يك روز صبح، امام صداي گريه‌ي يك بچه را شنيدند. گفتند: برويد ببنيد اين بچه كيست و چرا گريه مي‌كند. براي امام خبر آوردند كه او دختر كوچك يك شهيد است كه با مادرش آمده و مي‌خواهد شما را ببيند.
امام گفتند: او را زود بياوريد اين‌جا. وقتي دختر كوچولو را آوردند، هنوز داشت گريه مي‌كرد. امام او را بغل گرفتند و روي زانوهاي خود نشاندند. بعد او را بوسيدند و در گوشش چيزهايي گفتند. دختر كوچولو كم‌كم گريه را فراموش كرد و خنديد. امام هم با او خنديد. بعد امام بلند شدند و آن گردنبند را آوردند و به گردن او انداختند و به او گفتند: «حالا برو پيش مامانت.» بچه هم با خوشحالي امام را بوسيد و رفت.


منبع: پايگاه اطلاع رساني www.imam-khomeini.com