رسيدم بالاي سرش، فشارش افتاده بود روي پنج. از نظر پزشكي يعني مرگ. اكسيژن، سرم، خون و .... دو ساعت طول كشيد تا علائم حياتي‌اش ثابت شد. ملحفه را آهسته كشيدم تا روي سينه‌اش. چشمش را باز كرد. خواست بلند شود، گفتم:«چه كار مي‌كنيد؟»
بي‌رمق گفت:«نماز». به دستش سرم وصل بود گفتم:«آقا شما در فقه مجتهديد، من در طب. حركت براي شما به فتواي من حرام است.
هر دو دستش را آورد بالا، به قدر چند سانت. تكبيره الاحرام گفت و خوابيده نماز خواند.


منبع: بروشور فرهنگ سراي پايداري