قسمت آخر

- بيست سال پيش يه روز توي ايستگاه اتوبوس بودم كه احساس كردم درهاي بهشت به روم باز شده. چونكه يكي از فرشته هاش جلوم ظاهر شد. درست به زيبايي و پاكي همون فرشته ها.
سرم تا آخر پايين بود و ذره اي از سرماي دي ماه را نمي فهميدم. صحبت هاي حسام زمزمه هايي عاشقانه بود.
- چند روزي او را زير نظر گرفتم. همون بود كه مي خواستم و چندين بار توي خوابم ديده بودمش. براي رسيدن به او مجبور بودم صبر كنم چونكه برادر بزرگترم قصد ازدواج داشت. چاره اي نبود ولي هر روز فرشته رو مي ديدم. دوست نداشتم براش مزاحمت ايجاد كنم، مثل پسرهاي لات و بي سر و پا دنبالش بيفتم. از طرفي مي ترسيدم شخصيتم رو در نظرش خراب كنم. البته كار خوبي نكردم كه شش ماه تمام صبر كردم. بعدها خودم رو لعنت كردم چونكه تقصير خودم بود. تعصبات خشك دست و پام رو بسته بود وگرنه همون اول بايد اقدام مي كردم و مي ذاشتم برادرم هر وقت كه خواست ازدواج كنه. ولي متاسفانه نكردم.
او حرف مي زد و صحنه ها از چشم من مي گذشت در همان زماني كه او بي خبر در افكار خودش سير مي كرد احسان به آژانس رفت و آمد مي كرد و باب آشنايي ما باز مي شد. بدون اينكه مزاحم، ذره اي از فكرم را اشغال كند.
حسام همچنان مي گفت :
- غفلت شش ماهه من باعث يك اتفاق وحشتناك شد و درست همون شبي كه براي خواستگاري از دختري كه برادرم پسنديده بود رفتيم كاخ قشنگي كه با فرشته ام ساخته بودم بر سرم خراب شد.
صدايش در اين موقع مي لرزيد. ياد رنگ برگشته اش در شب خواستگاري افتادم. ناگهان صدايش بلند شد.
- تو كه مي دوني چي شد. مي دوني چي به من گذشت فقط تو مي دوني و من، رازي كه بين ما موند. رازي كه ناچار بودم با عذاب زياد هضمش كنم.
ماشين را كناري نگه داشت. از يادآوري خاطرات عصبي شده بود و صورتش برافروخته بود. دو دستش را به روي فرمان گذاشت و پيشاني اش را روي دستها.
- اگه رقيبم هر كس ديگه به جز احسان مي بود به خاطرت باهاش مي جنگيدم ولي چه مي تونستم بكنم وقتي كه اون از پوست و استخونم بود. وقتي كه قصور از خودم بود. وقتي كه لياقتت رو نداشتم.
چند دقيقه سكوت كرد. نفهميدم كه كي اشكهايم فرو ريخته بود.
- تنها تو از اين موضوع خبر داشتي ولي از عذابي كه كشيدم چيزي نفهميدي. نفهميدي كه چي كشيدم و چطور سرپا ايستادم تا كسي مخصوصا احسان نفهمه. نفهميدي چقدر برام سخت بود وقتي فرشته ام رو در لباس سفيد عروسي در كنار برادرم ديدم. نفهميدي با هم بودنتون چقدر برام سخت بود كه از اونجا فرار كردم. نفهميدي چطور در شهر غربت با نااميدي جنگيدم كه فكر خودكشي رو از سرم بيرون بيارم. نفهميدي كه چطور خودم رو به تقدير سپردم و راضي شدم با كسي غير از فرشته ام همسفر زندگي بشم. نفهميدي كه ديدن خوشبختي فرشته ام و لمس بدبختي خودم چقدر سخت بود. تو نفهميدي. نفهميدي.
سرش را از روي دستهايش برداشت و به سمت من چرخاند. خجالت زده اشكهايم را بدون دستمال پاك كردم. نگاهم مي كرد. نگاهي سراسر احساس كه تمام زير و بم وجودم را لرزاند.
- اگه بخوام برات بگم كه من و سوسن براي هم مي مرديم مسلما دروغه ولي هر چي نباشه همسرم بود. زندگي چند ساله نوعي وابستگي بينمون به وجود آورده بود. با رفتن اون و روزبه درهاي زندگي به روم بسته شد. تو اين درد رو چشيدي و لااقل از اين بابت با من همدردي. دو ساله كه مثل مرده اي متحرك فقط دارم راه مي رم و منتظر مرگم. ولي ....
ساكت شد. مي دانستم كه از اينجا به بعد باز مربوط به من است. با سر پايين دوباره اشكهايم سرازير شد.
- تا اينكه اون شب قشنگ دوباره فرشته اومد به زندگيم. خدا شاهده كه تا اون شب كه اونطوري ديدمت فكرت از سرم بيرون اومده بود و گذشته ها رو فراموش كرده بودم. اما آخه منم آدمم. مگه چقدر سن دارم. 48 سال. تازه فهميدم هنوز دل دارم. فهميدم كه هنوز هم مي شه زندگي رو قشنگ ديد. اما نه اينكه فكر كني خيلي بي احساسم. به خدا اون شب تا صبح خوابم نبرد. مدام احسان و سوسن در نظرم مي اومدن. تا صبح با خودم كلنجار رفتم تا به اين نتيجه رسيدم كه آخه بابا ما زنده ايم. تا هر وقت كه خد ا بخواد بايد توي اين دنيا زندگي كنيم. ما حق داريم تا زنده ايم دوست داشته باشيم. حق نداريم؟
شدت گريه ام زياد شد. صورتم را بين دستهايم مخفي كردم و ناليدم.
- شما تونستيد يك شبه با خودتون كنار بياييد ولي براي من خيلي سخته. از وقتي كه اين پيشنهاد رو داديد يك شب خواب راحت نداشتم. در برابر بچه هام، احسان و پدرم شرمنه ام. برام سخته به خدا. از شما هم خجالت مي كشم.
و گريه كردم. صبر كرد تا صداي هق هقم بند آمد، بعد گفت :
- اگه يك ذره از علاقه اي كه بهت دارم به من بيچاره داشته باشي راحتتر با قضيه كنار مي ياي و منطقي تر فكر مي كني. مي خوام دوستم داشته باشي، مژگان نمي خوام به اصرار ازت بله بگيرم. بگو كه تو هم دوستم داري. تا حالا همراز بوديم بيا همسرم شو و آرزوي بيست سال پيشم رو برآورده كن.
و من در جواب فقط گريه كردم. ماشين را روشن كرد و راه افتاد. بغضم را فرو دادم و اشكهايم را گرفتم.
- بايد برم خونه. ستايش از كودكستان برگشته.
- مي ريم، ولي همين امروز بايد تكليفم با تو روشن بشه.
به سرعت مي راند. جرات نداشتم چيزي بگويم. نيم ساعت بعد با كمال تعجب در برابر دفتر پدرجون توقف كرد! دوباره بدنم گر گرفت. چي كار مي خواست بكند؟ پدرجون در دفتر را بسته بود و داشت با همكارش خداحافظي مي كرد حسام پياده شد و به طرفش رفت. از داخل ماشين ديدم كه با او دست داد و مشغول صحبت شد. فقط چند كلام و با او به طرف ماشين آمد. از خجالت مي خواستم بميرم. فورا از ماشين پياده شدم. پدرجون با لبي خندان و چهره اي گشوده به طرفم مي آمد. با سري پايين افتاده سلام كردم. خنديد و جواب سلامم را داد. حسام با شرمندگي گفت :
- حاج آقا مي خواستم اگر اجازه بديد دخترتون رو تا جايي ببرم!
پدرجون دست مرا ميان دو دستش گرفت و با خنده جواب داد :
- هر دوتون عاقل و بالغيد بابا جان. اجازه ما هم دست شماست. در آقايي شما هم شكي نيست.
حسام سرش را پايين انداخت.
- شما لطف داريد پدرجان.
و تا پدرجون بفهمد دستش را گرفت و بوسيد. پدرجون دست مرا رها كرد و دستي بر سر حسام كشيد و با او روبوسي كرد.
- خوشبخت بشيد. آرزوي من همينه.
و رو به من پرسيد :
- ستايش كجاست؟
آهسته جواب دادم :
- خونه ست پدرجون.
در حال دست دادن با من و حسام گفت :
- بهش زنگ بزن و بگو مي رم دنبالش. شما هم هر جا دوست داريد بريد. من و عزيز ناهار منتظرتون هستيم.
برايمان دست بلند كرد و رفت.
حسام در ماشين را براي من كه مبهوت بودم باز كرد و خودش هم نشست. در حال راه افتادن گفت :
- از بابت ستايش كه خيالت راحت شد. ناهار هم كه دعوتيم ولي يك جاي مهم تر از همه هست كه بايد اجازه ت رو بگيرم.
ندانسته مي دانستم مقصدش كجاست و تا رسيدن هيچ كدام حرفي نزديم. سكوتي پر رمز و راز. او بود كه به ستايش تلفن زد. جلو بهشت زهرا كه بين هفته خلوت و بي صدا بود پارك كرد. جلوي در از پيرمردي كه محض خاطر افرادي كه مثل ما، ماندگار شده بود سه شيشه گلاب و سه دسته گل خريد.
قدمهايمان يكي بود. مستقيم به سمت مزار احسان رفتيم. دسته هاي گل را به من داد و خودش در يكي از شيشه هاي گلاب را باز كرد و روي سنگ را در حاليكه زير لب فاتحه مي خواند شست. بعد از اتمام كار به من اشاره كرد.
يكي از دسته گلها را روي سنگ گذاشتم و با حيرت به عكس احسان نگاه كردم. با خود فكر مي كردم او ما را با هم مي بيند. آيا از دل بيچاره ام هم آگاه است. و باز اشكهاي تمام نشدني ام كه فرو ريخت.
حسام بدون نگاه كردن به من رو به عكس احسان گفت :
- تو كه جات خوبه. اينو مطمئنم. اگه توي زنده بودنت نفهميدي حالا كه حتما آگاهي كه من يه زماني به خاطر تو از مژگان گذشتم. بهش بفهمون كه حالا نبايد حماقت كنه. يه طوري بفهمون كه زنده بودن و عاشق شدن گناه نيست. بهش بفهمون كه راضي هستي من پدر ستايش باشم.
چشم خيسم به روي چهره مهربان احسان با همان لبخند هميشگي بود و گوشم به زنگ صداي حسام.
هنوز چند دقيقه اي از صحبتهاي حسام نگذشته بود كه صدايي بچه گانه توجه ما را به خود جلب كرد. دختر كوچولوي قشنگي با يك بسته شكلات باز كنارمان ايستاده بود.
- بفرماييد.
نگاه متعجب ما به هم گره خورد. حسام خنديد. دست پيش برد و دو تا شكلات برداشت و گفت :
- ديدي گفتم جاش خوبه. ببين يكي از فرشته هاي دور و برش رو فرستاده تا پيغامش رو بياره.
شكلات را جلوي صوتش تكان داد.
- يكي هم براي ستايش برداشتم. شيريني امر مهميه.
دخترك رو به من كرد و منتظر ايستاد. اشكهايم همچنان مي ريخت. به چشمان مشتاق و نگران حسام نگاه كردم.
- اگه راضيت كرده يكي بردار.
لبهاي خشكيده ام را به هم فشردم و به سمت عكس احسان برگشتم. از پشت پرده اشك چشمهايش هم مي خنديد و راهي باز را نشانم مي دادو باز به حسام نگاه كردم.
چقدر شبيه هم بودند. حسام لبخندي مطمئن زد. كناره هاي چشمش وقت خنديدن مثل چشمهاي احسان چين مي خورد. دست لرزانم را جلو بردم و از بسته شكلات يكي برداشتم.
دخترك خنديد. مثل فرشته!
بعد از فراز و نشيبي بيست ساله عاقبت قسمت هم بوديم.
به او نگاه كردم. ما زنده بوديم و حق زندگي داشتيم.





پایان

منبع:سایت 98ia