پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:20 AMفصل شانزدهم - 2
روز بعد و نزديك ظهر بود كه تلفن همراهم زنگ زد. سرم به شدت توي دفترم گرم بود. مسلماً ستايش بود چونكه روزي ده بار تماس مي گرفت. بدون نگاه كردن به شماره دكمه روشن را زدم.
- الو بفرماييد.
- سلام عليكم.
صداي مرد بود ولي نشناختم.
- سلام عليكم. ببخشيد شما؟
- حسام هستم مژگان خانم.
بدنم يخ زد. سرم را بالا گرفتم. زبانم مثل دست و پاي گم شده ام بند آمده بود.
- بله... بله... حالتون خوبه.
- ممنونم من خوبم. شما خوبيد.
- متشكرم.
چند لحظه سكوت. صداي نفس هايش مي آمد و بعد گفت :
- چطوريد با زحمت ها؟
- اختيار داريد چه زحمتي. ما باعث زحمت شما شديم. راستش من فقط به خاطر اينكه كسي را به زحمت نيندازم مهمان دعوت نكردم. عزيز هر سال خودش بي خبر مي ياد اما امسال ظاهراً ستايش باعث اذيت شما شد.
- نه هيچ زحمتي نبود. اتفاقاً خيلي خوشحالم كرد. به عبارتي مي شه گفت عالي بود.
چيزي نگفتم. او هم نگفت و باز سكوت! قلبم مثل گنجشكي گرفتار به اين در و آن در مي زد. تا حالا سابقه تماس مستقيم با خودم را نداشت. فكر مي كردم شماره ام را از كجا گرفته.
- دست ستايش چطوره؟ بهتر شد؟ ديشب خوابش برد؟
- بله، چيز مهمي نبود. خيلي سطحي و روي پوستي بود.
و باز سكوت و صداي نفس هايش...
- خوب، ببخشيد كه وقت كاري تون رو گرفتم. از ديشب نگران ستايش بودم.
- ممنونم لطف كرديد.
- امري نيست؟
- نه خير عرضي نيست. متشكرم.
- خدا نگهدار.
- خدا نگهدار.
حيران و سنگين گوشي به دست روي صندلي خشك شده بودم. يكي از همكاران صميمي ام با زدن چند ضربه به در وارد شد. با ديدنم در ان حال با خنده پرسيد :
- چته؟ با كي بودي؟ برادر خانم سلوكي؟
بدن يخ زده ام را تكاني دادم و گوشي را داخل كيفم گذاشتم.
- نه بابا. اون غلط مي كنه همچين جسارتي بكنه. ولي يكي بود از اون بدتر.
***
روز بعد جمعه بود و بعد از ظهر سياوش پرواز داشت. وقتي كه او بود انگار خانه هم مي خنديد. در آن چند روز براي بچه هايم لباس هاي جوان پسند و شاد پوشيدم. پا به پايشان بازي مي كردم و مي خنديدم و سعي مي كردم محيط شاد خانه را شادتر كنم. ستايش با بودن سياوش كامل بود. هر چه را در نبود او از من مي خواست با بودنش روي او حساب مي كرد ولي واي به روز بعد از رفتن سياوش كه عزا مي گرفت.
گرچه كه عزيز نمي گذاشت در خانه بماند و رسيدگي اش را بيشتر مي كرد. اعتراف مي كنم كه در آن چند روز فكرم را كه هيچ كس نمي توانست درگير كند بدجوري حسام درگير خودش كرده بود. هر چه مي خواستم به خودم بقبولانم كه تلفن او فقط محض خاطر ستايش بوده با به ياد آوريِ نگاه هاي دزدانه شب تولد ستايش غير قابل قبول تر مي شد از طرفي اگر قصدش ستايش بود مي توانست به خانه زنگ بزند و مستقيما حالش را بپرسد.
صبح جمعه با بچه ها به بهشت زهرا و مزار پدشان رفتيم. سياوش مثل هميشه روي سنگ قبر را با گلاب شست و ستايش گل ها را يكي يكي روي آن چيد. از آنجا به خانه پدرجون رفتيم. سياوش مرا جلو خانه پدرجون پياده كرد و خودش با ستايش براي ديدن عمه هايش رفت.
بعد از ظهر همراه ستايش او را تا فرودگاه بدرقه كرديم. ستايش بعد از رفتن برادرش خيلي گرفته مي شد. بهتر ديدم كه فعلا به خانه نروم پس به خانه مجيد رفتم و تا آخر شب و وقت خواب ستايش به خانه برنگشتم.
چند روزي گذشت. مشغله زياد باعث شده بود كه كم كم از فكر حسام خارج شوم. تا اينكه يك روز نزديك ظهر هما به همراهم تلفن زد و گفت كه بعد از ظهر با هانيه براي ديدنم به خانه ام مي آيد.
اينطور سر زدن ها از آن ها بعيد نبود. در هر فرصتي يا تلفني حالمان را مي پرسيدند و يا به خانه ام مي آمدند.
از روز تولد ستايش ديگر لباسهاي تيره ام را نپوشيده بودم. آن روز هم يك دست بلوز شلوار راحتيِ صورتي پوشيدم.
موهاي تازه رنگ كرده ام را ساده به روي شانه ام ريختم.
تا در را به رويشان باز كردم با ديدنم گل از گلشان شكفت. هما كه جلوتر بود با شوق مرا به خود فشرد.
- واي عزيزم چقدر با لباس روشن عوض شدي. خيلي ناز شدي.
هانيه هم جلو آمد و بعد از هما مرا بوسيد و گفت :
- حيف از اين همه قشنگي و طراوت نبود كه توي لباسهاي تيره زندوني كرده بودي.
دسته گلي را كه در دست هانيه بود گرفتم و تشكر كردم.
- خودتون گليد. چرا زحمت كشيديد؟
هما روي مبل جا به جا شد و ستايش را روي زانويش گذاشت.
- قابلي نداره. در مقابل گلي مثل تو هيچه!
آنها هميشه به من لطف داشتند و معمولا هدايايي براي ستايش يا سياوش مي آوردند ولي هيچ وقت نشده بود كه گل بياورند. از طرفي خيلي با ذوق و شوق نگاهم مي كردند و مدام ازم تعريف مي كردند.
با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمدم. هانيه گفت :
- چقدر موهات قشنگ شده. خيلي رنگ و مدلش بهت مياد.
- اينا كاراي عزيزه. كَت بسته منو برد آرايشگاه. تمام دستورات رو هم خودش صادر كرد. مي شناسيدش كه، هانيه با رضايت جواب داد.
- خدا خيرش بده مگه بازم عزيز خانم.
و رو به هما كرد :
- نه بابا. راستي راستي هم تعريفي بوده.
منظورش را از اين حرف نفهميدم تنها لبخند زدم. ستايش با حرارت گفت :
- تازه نبوديد ببينيد كه شب تولدم چه لباس خوشگلي پوشيده بود ولي وقتي عمو حسام اومد لباسشو عوض كرد.
هما با حالتي غصه دار روي سر ستايش را بوسيد و گفت :
- آخيش. حيف شده عمه. ولي ما تعريفشو شنيديم.
چند لحظه بُراق شدم. فرصت نداد و رو به من گفت :
- مگه ما چند تا بچه برادر داريم مژگان جون. فقط ما براي تولد اضافه بوديم؟
براي تبرئه خودم فورا پاسخ دادم :
- به خدا الكي الكي تولد شد. ما اصلا قصد نداشتيم. عزيز كه زنده باشه هر سال تاريخ تولد بچه ها رو از خودمون بهتر مي دونه و سر زده با كيك و كادو مي رسه. آقا حسام رو هم ستايش پنهوني از من دعوتش كرده و به زحمتشون انداخته بود.
هانيه خنديد.
- چه خوب كاري هم كرده قربونش برم.
باز يك حس بد! هانيه پرسيد :
- حيفت اومد براي ما از لباسهاي قشنگي كه ستايش مي گه بپوشي؟ ترسيدي چشمت بزنيم؟
به جاي من هانيه جواب داد :
- همينكه اون لباس هاي تيره رو طلاق داده جاي شكر گذاري داره. از اون گذشته ببين چقدر صورتي بهش مياد. مخصوصا با اين رنگ و مدلِ مو سِت شده.
و هما !
- ماشاالله اينقدر خوش اندام و خوشگله كه هر چي مي پوشه بهش مياد. مثل من كه نيست.
بلند شد و هيكل چاقش را لرزاند.
- نگاه كن. كوه گوشته. مثل بدن فوك مي لرزه.
با خنده بلند هانيه و ستايش من هم نتوانستم خنده ام را كنترل كنم. هانيه بعد از كلي خنده و با اشاره به كمر پهن هما گفت :
- نه بابا كجاش كوه گوشته كمر به اون باريكي!
هما با دلخوري گفت :
- والله به خدا خوب اگر مژگان جون يه شكم زاييده من بيچاره دو شكم زاييدم. مگه چقدر فرقشه.
هانيه ميان خنده گفت :
- فرقش تو اينه كه مژگان جون روزي يك ساعت ورزش مي كنه. به همين خاطره كه يك ذره قلنبه سلنبه توي اندامش ديده نمي شه.
مدام يا هما تعريف مي كرد و يا هانيه. بلند شدم بشقاب ها را جلوشان گذاشتم و ديس كيكي را كه خودم پخته بودم جلو هما گرفتم. در حال برداشتن كيك سوژه جديدي براي تعريف كردن پيدا كرد.
- به به. اين هم كه از دست پختش. كيكي نمي پزه كه، باقلوا شده.
ديس را جلو هانيه گرفتم و او شروع كرد :
- چرا خونه ش رو نمي گي. با وجود شاغل بودن هميشه خونه ش دسته گُله.
با خنده گفتم :
- يه جوري تعريف و تمجيدم مي كنيد هر كي ندونه فكر مي كنه خواستگاريد.
هما تيكه كيك گلويش را قورت داد و با صراحت و خنده گفت :
- از كجا مي دوني كه نيستيم؟!
خنده روي لبم خشك شد. نگاه متعجبم را از روي هما به طرف هانيه گرداندم. لبخندي واضح و معني دار تمام صورت او را هم پوشانده بود. با ديس كيك خشك شده جلوشان ايستاده بودم. هانيه با همان لبخند پر معني بلند شد ديس را از دستم گرفت و به هما گفت :
- اينطوري عنوان مي كني خواهر. مگه نمي دوني اين عروس گل چقدر خانم و خجالتيه!
و مرا روي مبل نشاند. خودش بشقابي برايم گذاشت و ديس كيك را جلوم گرفت.
- بفرما قربونت برم.
سرم را پايين انداختم و تشكر كردم خودش با چنگال تكه اي از كيك را روي بشقابم گذاشت و خنديد. بي توجه به مهمانهايم سرم را پايين انداختم. هانيه كه ظاهرا با برداشتن فنجان چاي دنبال قند مي گشت گفت :
- نه... اينطوري نمي شه. عروسمون قند نياورده. ممكنه نپسنديمش.
هما با صداي بلند خنديد و با طعنه جواب داد :
- اونكه بايد بپسنده پسنديده. من و تو فقط واسطه ايم.
نفسم بند آمده بود و رَگ پشت پايم تير مي كشيد. خودم را لعنت مي كردم. يك لحظه غفلتم باعث جدي شدن اين موضوعِ وحشتناك شده بود. هما كه پي به حال خرابم برده بود مسير صحبت را عوض كرد.
- از سياوش چه خبر. باز كي مياد.
سرم را به زحمت بالا دادم. چشم هاي هر دو مي خنديد.
- فكر نكنم ديگه بتونه تا تعطيلات عيد نوروز بياد. شايد هم اگر بتونه از كتابخونه مرخصي بگيره بعد از امتحانات پايان ترم يكي دو روزه بياد.
هانيه دست ستايش را گرفت و به سمت خودش كشيد.
- از مهدكودك دختر خوشگلمون چه خبر؟
ستايش با دلخوري جواب داد :
- عمه من مي رم پيش دبستاني. مَهدي نيستم ديگه.
هانيه با ناراحتي جلو دهانش را گرفت :
- ببخشيد يادم رفته بود خانم شدي و بايد عروست كنيم.
ستايش غش غش خنديد. جو موجود عوض شده بود. يك ربع بعد تلفن همراه هما به صدا در آمد. گوشي را از كيفش بيرون آورد و با نگاهي به شماره انداخت و به هانيه چشمكي زد و خندان جواب داد :
- بله... بله هنوز هم....
حالا به من نگاه مي كرد و لبخند به لب داشت.
- يه طورهايي آره.... اوه چقدر دستپاچه !
دلم ريخت به احتمال زياد طرف صحبتش حسام بود. دستپاچه بلند شدم و فنجان ها را جمع كردم هانيه خنديد. به آشپزخانه كه رفتم هما براي ادامه صحبت به اتاق رفت. فنجان ها را گذاشتم و با ظرف ميوه دوباره برگشتم. كنار هانيه كه نشستم هما هم از اتاق بيرون آمد. روي مبل نشست و بي تعارف موز روي ظرف را برداشت. در حال پوست گرفتن گفت :
- پدر صلواتي نه به نمي خوام نمي خوامش و نه به دستپاچگيش.
با خنده هانيه من سرم را پايين انداختم. ديگر تا وقت رفتن حرفي در اين باره نزدند ولي وقتي جلو در براي خداحافظي صورت هما را مي بوسيدم گفت :
- درباره اش خوب فكر كن عزيزم. زنگ مي زنم خبرش رو مي گيرم.
انگار كسي راه گلويم را بسته بود كه نتوانستم يك كلمه حرف بزنم. با رفتن آن ها بدنم را روي مبل ولو كردم. ستايش، خانم گونه همه ظرف ها را جمع كرد و اتاق را مرتب كرد. آنقدر حواسم پرت بود كه نفهميدم كي چهارپايه اش را به زير پايش گذاشته و همه ظرف ها را شسته بود. صحبت هاي دخترم را نمي شنيدم! از سريال مورد علاقه ام چيزي نفهميدم! از اول تا آخر نمازم با اينكه دوبار خواندم چيزي متوجه نشدم. كلاً درگير بودم!
حسام گستاخانه به حريمي كه اجازه ورود به هيچكس را نداده بودم وارد شده و احساساتم را قلقلك مي داد. از عكس قاب شده احسان در كنار تختم شرمنده بودم. مصرانه پشت به او و چشم به تاريكي داشتم. در بحران عجيبي دست و پا مي زدم. نگاه حسام از جلو چشمم دور نمي شد. وقايع اين چند روزه و وقايع بيست سال پيش با هم مخلوط شده بود.
- خانم من از شما خوشم اومده. تا حالا موقعيت نداشتم.
تا صبح يك لحظه خواب به چشمان بي قرارم نيامد. وقتي فكر جايگزيني حسام را به جاي احسان مي كردم موهاي تنم مور مور مي شد. سرم را تكان مي دادم كه از فكرش بيرون بيايم ولي مگر مي شد. بازوي حسام را به زير سرم به جاي بازوي احسان حس مي كردم و گرماي تنش را در كنارم. وحشتزده به خودم تكاني دادم. شب بدي بود.
روح احسان در اتاق سرگردان بود و با دلخوري نگاهم مي كرد. در آن سرماي اوايل زمستان تمام تنم از وحشت عرق كرده بود. اينطور نمي شد، بلند شدم. بالشت و پتويم را از روي تخت برداشتم و از اتاق بيرون آمدم. روي كاناپه دراز كشيدم و تلويزيون را روشن كردم. نزديك صبح بود كه چشم هايم گرم خواب شد و نماز صبحم قضا شد. ولي در نهايت تصميم قطعي ام روي «نه» ثابت شد.