فصل پانزدهم - 1

زندگي چيست؟ خون دل خوردن پشت ديوار آرزو مردن!
افسوس كه دنياي تنگ نظر چشم ديدن خوشبختي ما را نداشت.
اول تابستان بود. احسان به همراه گروه استوديو به يك سفر كاري غرب و تهيه يك فيلم مستند از مناطق جنگي رفته بود. شب پيش تلفن زده و محل اقامتشان را خرمشهر ذكر كرده بود.
صبح آن روز هم با دلشوره بيدار شدم چونكه شب خواب بدي ديده بودم. احسان داخل چاهي عميقي افتاده بود و من و سياوش و ستايش لبه چاه خم شده و با فرياد و گريه او را صدا مي زديم.
اَه چه خواب بدي بود. از تختم پايين آمدم، صدقه كنار گذاشتم تا به محض بيرون رفتن آنرا داخل صندوق بيندازم. نه هيچ اتفاقي نمي افتد. همه چيز رو به راه است و شيطان را از خودم دور كردم.
خانم مدير تلفن زد و خواست براي مرتبي نمراتم سري به مدرسه بزنم. سياوش امتحانات آخر سال را تمام نكرده بود. همان روز، آخري را داشت و قرار بود ساعت 10 برود.
ستايش را صبحانه دادم. آماده اش كردم و وقتي فهميد به خانه عزيز مي رويم جلوتر از من كفشهايش را عوضي پوشيد و جلو پله ها منتظرم ايستاد.
او را به عزيز سپردم و به مدرسه رفتم. كار باعث شد كه خواب شب گذشته را به كلي فراموش كنم. ظهر به دنبال ستايش رفتم و هرچه عزيز اصرار كرد ناهار بمانم قبول نكردم. قبل از خداحافظي، عزيز يادآوري كرد كه بعدازظهر از فريده دختر كوچك عفت خانم كه حالا مطب دندانپزشكي داير كرده براي لكه دندان ستايش نوبت گرفته.
ستايش را روي صندلي جلو گذاشتم و كمربند ايمني او را بستم و تا رسيدن به خانه تعريف هاي شيرينش را گوش كردم اينطور كه سر هم مي كرد با عزيز به نانوايي رفته و عزيز از دور او را بغل گرفته و تنور نانوايي را نشانش داده بود برايم مي گفت كه يكي از نانها را او تا خانه آورده و من هم در انجام اين كار مهم تشويقش مي كردم.
سرايدار مجتمع برايم دست بلند كرد و گفت :
- خانم فرهمند مهمان داريد. توي محوطه منتظرتون هستن.
و اشاره به آن سمت كرد. با كمال تعجب از دور ماشين حسام را ديدم كه خودش كنار آن ايستاده بود و تا مرا ديد سرش را از پنجره به داخل برد و خطاب به كساني كه داخل آن بودند چيزي گفت.
كنار آنها پارك كردم و پياده شدم. به حسام سلام كردم و دلم ريخت. چشمهاي او قرمز و متورم بود. به سمت ستايش خم شد و جواب سلامم را داد. سوسن و هما از ماشين پياده شدند. هما همانجا ماند ولي سوسن به طرفم آمد. صورتم را به صوتش چسباند، يخ بود. هما جواب سلامم را با حركت سر داد. چشمهاي او هم باراني و غمگين بود. به حال خودم نبودم. از سوسن پرسيدم :
- چي شده سوسن جون؟ شما اين موقع روز اينجا چي كار مي كنيد؟ چرا آقا حسام اداره نيست؟
زير بازويم را گرفت و بدون توجه به هما و حسام مرا به سمت ساختمان برد.
- هيچي صبح به حسام زنگ زدن و گفتن آقا احسان افتاده پاش شكسته. قراره با هواپيما بفرستنش. اومده كه با سياوش بره دنبالش.
زبانم ياراي اينكه بپرسد پس چرا اينها گريه كرده اند را نداشت! نفهميدم چطور به آپارتمان رسيدم سوسن كليد را از دستهاي لرزانم گرفت و آنرا باز كرد. چند دقيقه بعد حسام و هما هم بالا آمدند.
گريه آنها دليل واضح همه چيز بود. بدنم بي حس بود. هما روي مبل افتاد و صداي گريه حسام با اين سخنان :
- تسليت براي همه مون مژگان خانم. صبح زود امروز احسان پاشو گذاشته روي يه مين به جا مونده از دوران جنگ.
سوسن ستايش را به اتاقش برده بود. سياوش كليد به در انداخت و با ديدن اين صحنه خشكش زد و به در تكيه داد. سلام روي لبهايش ماسيد. هما ضجه زد :
- سياوش جان. باباي نازنينت پر كشيد عزيزم. شهيد شد!
سياوش را ديدم كه تلو تلو خوران به در خورد و افتاد. با اينكه برايم غير قابل قبول بود ولي در يك لحظه فكر موذي يتيم شدن بچه ها و بيوه شدن خودم در سن 37 سالگي مثل چنگك به جگرم انداخت.
ديگر چيزي نفهميدم.

***
اوه، اين همه دوست و فاميل و آشنا يك جا در اين هواي گرم چه مي كنند؟ همه ي اقوام دور و نزديك، همسايه هاي خودم، عزيز و مادرشوهرم، حتي همكارهايم، دوستانم. اي بابا مادرشوهر نازنين هم هست! دخترهاي عفت خانم، اِ فريده اينجا چيكار مي كنه؟ قرار بود ستايش رو ببرم دندون لك افتادش رو ببينه.
يك عالمه كار دارم. اما چرا سوار اين صندلي چرخدار همراه اين جمعيت به جلو مي رم؟ چرا صداي قرآن مياد؟ مگه چه كسي مرده؟ احسان؟ نه، نه خودم تلفني با اون صحبت كردم. نه، نه واي نه. خدايا نه، نه.
پس چرا حسام سياه پوشيده؟ چرا شونه هاي پهن و صاف پسرم داخل لباس مشكي اينطوري افتاده؟ پس چرا پدرجون سياه پوشيده و روي دستهاي مجيد بي حال افتاده. آخ پس چرا عكس احسانم داخل قاب سياهه؟ چرا هما و هانيه ضجه مي زنن؟ چرا چرا آخه چرا؟! ....
در ميان همان هياهو نفرين مادرشوهرم كه در همه روزهاي سختي ام آزارم مي داد دوباره در مغزم پيچيد. اون مدام مي گفت :
روز خوش نبينه كسي كه حسامم رو به اين روز انداخت. ولي آخه من چه تقصيري داشتم.
همه چيز رو مي ديدم و بي صدا و مبهوت قبل از خاكسپاري شاهد مراسمي بودم كه از طرف صدا و سيما برگزار شد. با اينكه گريه نمي كردم ولي دلم مي خواست تواني مي داشتم و از روي آن صندلي بلند مي شدم و همه ي مراسمشان را به هم مي ريختم! ولي نمي شد. پاهام فلج شده بود!
با صبوري همه چيز را نظاره گر شدم بدون اينكه درك كنم. گاهي كه تاريكي جلو چشمم را مي گرفت خيسي آب روي صورتم و بوي گلاب را حس مي كردم و پشت سر آن چند جرعه آب شيرين كه از گلوي چوب شده ام پايين مي رفت. جزءِ آخرين كساني بودم كه خشك شده به روي صندلي و چشم به گور سرد و عكس روي آن داشتم به چشم هاي خندان عكس نگاه كردم و در دلم با او نجوا كردم.
- كجايي بي انصاف؟ مگه نمي دوني ستايش فقط دو سالشه. آخه وقتي كه پرسيد بابا كجاست چه جوابي بهش بدم؟ بي انصاف سياوش سال ديگه كنكور داره. حمايتت كجا مي ره؟ بي انصاف تعهدت در قبال مهريه من چي مي شه؟ يعني مدتش همين 17 سال بود؟
فريادم را در گورستان شنيدم.
- بي انصاف. بي انصاف.
و به زحمت خودم را از روي ويلچر به روي گور انداختم تا او را در آورم.
در طي مراسم هرچه را به هوش بودم در بهت و ناباوري بود وگرنه از فشار قرص هاي آرام بخش بيشتر بيهوش بودم. عمق فاجعه را بعد از مراسم و خلوت شدن و پراكندگي آن همه جمعيت درك كردم خصوصا شبها كه روي تخت خودم در اتاق خودم و خانه خودم نبودم و بازوي گرم و امن احسان را به زير سر نداشتم!
نمي دانم چند روز از اين اتفاق هولناك گذشته بود كه ستايش را ديدم و اينطور كه فهميدم تمام آن مدت را به اتفاق فرگل در خانه مادر تكتم به سر مي برده است.
تا مرا ديد و خواست به طرفم بدود، جا خورد. اينطور كه معلوم بود به شدت وضع جسمي و چهره ام در آن چند روز دگرگون شده بود. با نگاهي دقيق تر براي اينكه مطمئن شود اين اسكلت از گور كشيده شده همان مامان شادابش است ناگهان با سرعت دويد و خودش را در آغوشم انداخت.
اشك هاي خشك شده ام دوباره سرازير شد. او را مي فشردم و مي بوييدم. بوي تن احسان را در او مي يافتم. آخر اين تن ظريف و ناز دائما در آغوش پدرش بود! حتي شب ها در كنار بابا مي خوابيد تا خوابش ببرد! با شنيدن قصه هاي بابا به خواب ناز فرو مي رفت.
هميشه تا احسان از سفر برگردد كُلي بهانه گيري مي كرد، طوري كه سياوش با وجود آن همه درس هر طور او مي خواست جايگزين پدر مي شد. حالا اينبار چه كنيم؟ اينبار چه جوابي به او بدهيم؟
خودش را بيشتر روي زانوهايم جمع كرد دستش را محكم دور گردنم قلاب كرد تا مطمئن شود ديگر از من جدايش نمي كنند. نگاه دلخوري به فرگل كه همراه ديگران گريه مي كرد انداخت و به من گفت :
- ماماني، من ديگه با فلگل( فرگل ) قهلم ( قهرم ).
شدت گريه و بغض داشت خفه ام مي كرد چونكه بعد از اين مدت اولين بار بود كه اينطور كامل گريه مي كردم.
فقط توانستم به نشانه چرا؟ سر تكان دهم.
- بلاي ( براي ) اينكه نمي ذاشت بيام پيش شما.
با دست هاي كوچولو روي گونه هاي خيسم دست كشيد و با نارضايتي پرسيد :
- اَاَ مامان چلا ( چرا ) اينگد ( اينقدر ) گِيه ( گريه ) مي كني؟
مجيد جلو آمد كه او را از من بگيرد. شدت گريه و دست هاي او كه بيشتر دور گردنم قلاب شد حالم را دگرگون كرده بود.
- نمي يام. نمي يام. نميام خونه مامان بزرگِ فلگل ( فرگل).
مجيد نتوانست او را از من جدا كند، پس با اشاره من عقب كشيد. كمي كه آرام گرفت فقط آغوش برادر تكيده اش را به آغوش من ترجيح داد و وقتي كه خوابش برد او را در كنارم گذاشت.
خانه هميشه دلباز و شاد عزيز، گرفته و مغموم بود. هيچكس نه بلند حرف مي زد و نه مي خنديد. دائما در اتاقم بودم و خاطرات گذشته را مرور مي كردم . ستايش فعلا هر روز در جايي به سر مي برد. يا عمه هايش يا عمو حسام او را مي بردند تا فعلا من آسايش بيشتري داشته باشم ولي شب ها كه مي آمد خصوصا قبل از خواب از بابا مي پرسيد و اينكه چرا دير كرده. سوال غريبش نمك به دل ريشم مي پاشيد.
هنوز به خانه خودمان نرفته بودم و اگر چيزي لازم داشتم حتما پدرجون با مجيد، سياوش را در رفتن و برگشتن همراهي مي كردند تا تنها به خانه اي كه همه خاطرات پدرش بود نرود.
كمر پدرجون از اين مصيبت خم شده بود و دور چشم هاي هميشه خندان عزيز كبوديِ غم نشسته بود ولي با اين همه كمر خدمت براي من و بچه هايم بسته بود و از مهمانان كه از همه شان گريزان بودم پذيرايي مي كرد. روزگار چهره زشت و كريهش را به ما نمايانده بود و نشيب سخت زندگي را مي گذرانديم.
بدترين تابستان عمرم را گذراندم. سياوش كه قصد داشت يك هفته بعد از امتحاناتش بلافاصله براي كنكور سال آينده شروع به درس خواندن كند لاي يك كتاب را هم باز نكرده بود.
صحبت هاي بي امان ولي منطقيِ اطرافيانم باعث شد تن بيمارم را تكاني بدهم و از اتاق بيرون بيايم.
در مدت سه ماه گذشته فقط براي رفتن به بهشت زهرا و حمام و توالت از اتاق بيرون آمده بودم خصوصا صحبت هاي فرزانه تاثير خودش را گذاشت. او عقيده داشت كه بيشتر براي آسودگي خيال سياوش كه سال سرنوشت سازي را پيش رو داشت بايد به خودم مسلط مي شدم و يا لااقل جلوي او اينطور نشان مي دادم.
بعد از يكي دو روز تمرين كه البته با گريه هاي عميق به روي شانه هاي مطمئن عزيز همراه بود تصميم گرفتم به خانه ام برگردم. سياوش از اين تصميم خوشحال و راضي به نظر مي رسيد ولي پدرجون مخالف بود و مي خواست كه براي هميشه با آنها بمانيم. نه نمي شد. براي پدرجون توضيح دادم كه به خاطر سياوش بايد بروم.
يك شب من و مجيد نشستيم و با سياوش صحبت كرديم. دلشكسته تر از من و همراهم گريه كرد. مجيد برايش گفت كه بايد حركت كند و آرزوي پدرش كه همان موفقيت او بود برآورده كند و افتخار مادرش شود.
همان شب براي اولين بار بعد از مرگ احسان خوابش را ديدم كه مدام سياوش و ستايش را صدا مي كرد. خوابم را كه در كنار ميز صبحانه براي عزيز و پدرجون تعريف كردم هر دو معتقد بودند كه روح او نگران بچه هاست به همين خاطر عزم سست شده ام را جزم كردم. ظهر بود كه پدرجون به دنبالمان آمد. عزيز هم همراهمان با ناهاري كه پخته بود آمد.
بعد از نزديك سه ماه به خانه ام قدم گذاشتم. خانه اي كه قدم به قدم وجود احسان در آنجا حس مي شد. نيم ساعت اول را پدرجون با ستايش در محوطه به بازي گذراند كه حال زار ما را نبيند.
هما و هانيه قبلا آمده بودند. خانه اي را كه فكر مي كردم با گذشت سه ماه زير هاله اي از گرد و غبار است تميز و آراسته كرده و هرچه وسايل شخصي از احسان بود را جمع كرده و در كمدي قفل زده بودند.
هيچ چيز كه نشانگر وجود او باشد را جلو چشم ما نگذاشته بودند حتي به جاي تخت بزرگ و دو نفره اتاقمان تختي غريب و تك نفره جايگزين شده بود.
از زنده شدن خاطرات همسر رفته ام دوباره حالم بد شد اما عزيز اينبار بدون ملاحظه و با ناراحتي مرا دعوا كرد و تهديد، كه حالا كه اينطور شد ما را دوباره به خانه خودش برمي گرداند.
سياوش شانه هاي خسته ام را به نرمي ماساژ داد و كمكم كرد تا صورتم را بشورم وقتي آهسته كنار گوشم گفت :
- مامان به خاطر ستايش بايست.
فهميدم كه پسرم چقدر بزرگ شده.
اولين نهار خانه بي پدر را با عزيز و پدرجون دور ميز خورديم و عاقبت غروب آن ها را به اصرار روانه خانه شان كرديم. نگراني را در چهره هايشان مي خوانديم. قول دادم به خودم مسلط باشم و طاقت آوردن را از همين شب اول تمرين كنم.
بلافاصله بعد از رفتن آنها هما و هانيه به ديدنمان امدند. از زحماتشان تشكر كردم و باز همپاي هم گريه كرديم. با رفتن آنها تلويزيون را با صداي بلند روشن كردم تا فرصتي به يادهاي خسته ندهم .
با كمك سياوش شام پختم و ستايش با كمك سياوش ميز را چيد. وقتي از داخل كابينت بشقاب برمي داشت پرسيد :
- ماماني بَلاي ( براي ) بابا هم بشقاب بذالَم ( بذارم)؟ امشب كه اومديم خونمون بابا مياد؟
ليوان از دستم افتاد و با صداي بلند شكست. ستايش برگشته و جا خورده نگاهم مي كرد! سياوش بلافاصله خم شد و در حال جمع كردن خورده شيشه ها ستايش را عقب كشيد.
- برو كنار عزيزم كه خورده شيشه ها به دست و پات نره.
بغلش گرفت و او را بيرون گذاشت و به آرامي برايش توضيح داد.
- براش بشقاب بذار ولي ممكنه به اين زودي ها برنگرده. تا اون موقع هر چي خواستي به خودم و مامان بگو. شب ها هم خودم برات كتاب مي خونم . باشه خواهر جون!
ستايش از روي ناچاري سر تكان داد و در جواب بوسه سياوش گونه او را بوسيد.
سياوش كمك كرد تا فضاي شام خوردن را گرم و شاد نگه داريم و وقتي ستايش را براي خوابيدن در تختش گذاشتيم قصه هاي شبانه را نوبتي كرديم. آن شب نوبت سياوش شد.

***