پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:12 AMفصل دوازدهم - 1
پنج سال از آمدن پر بركت سياوش به خانه خوشبختي ما مي گذشت و حالا او بعد از دادن آزمون ورودي آماده رفتن به دبيرستان تيزهوشان بود و باعث افتخار من و پدرش و فاميل!
فربد يك سال از سياوش بزرگتر بود. مجيد هر چند مي كوشيد و تلاش مي كرد پسرش به پاي سياوش نمي رسيد و او را حرص مي داد.
فرگل كلاس پنجم بود و هر چه بزرگتر مي شد خوشگل تر و خانم تر به چشم من كه نظري به او داشتم مي آمد. اين نظر رازي بود بين من و احسان كه به پسرمان مي باليديم اما مطمئناً قصد نداشتيم نظرمان را تحميل كنيم.
روزبه هفت ساله و كلاس دوم بود و بي نهايت به عمو احسان و پسر عمويش علاقه داشت. رابطه حسام و سوسن به مراتب بعد از فوت مادر شوهرم كه ديگر كسي به كارشان دخالت نمي كرد بدتر شده بود. البته اين بدتري بي تفاوتي سوسن نسبت به حسام بود كه به هيچ وجه نمي خواست يك دندگي را كنار بگذارد و كمي با حسام راه بيايد. به نظر همه هيچ كاري از هيچ كس غير از خودشان ساخته نبود ولي به نظر من حسام كاملاً بريده بود و مطمئناً تمام تحملش به خاطر روزبه بود.
سوسن همانطور جلف لباس مي پوشيد و آرايش هاي غليظش كاملاً به چشم مي آمد. به نظر هيچكدام ما پسنديده نبود چه برسد به حسام كه زماني به غيرت و تعصب زبانزد بود. هما گاهي به حال حسام كه روز به روز كم حرف تر مي شد قطره اشكي مي ريخت و مي گفت :
- خدا بيامرزه مامان رو. سوسن لقمه اي بود كه مامان به زور توي سفره حسام بيچاره گذاشت و خودش هم پا به پاي اون بعد از كلي حرص خوردن دق كرد.
هانيه در ادامه حرف او مي سوخت و ادعا مي كرد.
- حسام با اين قد و بالا و برازندگي چشم خورد و سوخت.
برعكس زندگي پر سعادت ما زندگي او باعث تاثر همه بود.
***
به شروع سال تحصيلي چيز ديگري نمانده بود. سياوش آنقدر حيا داشت كه هيچ چيز نمي طلبيد. اين من و احسان بوديم كه به فكر او و خريد لوازمش بوديم.
مراسم سالگرد مادر شوهرم را هما در خانه بزرگش برگزار كرد. يك مراسم عصرانه بود و شب احسان به دنبالم آمد. حسام نيامده بود و معمولاً نمي آمد. مخصوصاً وقتش را براي سوسن نمي گذاشت و تا آخر شب باشگاه مي ماند.
سوسن خواست براي رفتن آژانس بگيرد ولي من نگذاشتم و گفتم كه ما او را مي رسانيم.
وقتي خداحافظي كرديم و داخل ماشين نشستيم احسان از او حال حسام را پرسيد. سوسن با لحني ناراحت جواب داد :
- كي حسام رو مي بينه؟
و متعاقب اين حرف اشكش سرازير شد.
- شب ها خيلي دير وقت مي ياد و صبح زود هم مي ره، حتي باعث شده روزبه هم از من فاصله بگيره.
احسان با ناراحتي سري تكان داد و خواست حرفي بزند كه نگاهش كردم. حرفش را خورد و چيزي نگفت به نظر من سرزنش كردن سوسن فايده اي نداشت خصوصاً از طرف ما كه خانواده شوهرش بوديم و فكر مي كرد بر ضد او هستيم. برگشتم و محض دلداري گفتم :
- خودت رو ناراحت نكن سوسن جون. توي هر زندگي مشكلات و اين مسائل هست.
و جعبه دستمال را جلوش گرفتم. برگي كند و در حال پاك كردن اشك هايش گفت :
- مسائل ما خيلي بيشتر از اونيه كه فكر كني. تو نمي فهمي من چي مي گم چونكه آقا احسان خيلي دوستت داره.
با لبخند جواب دادم :
- به نظر من آقا حسام هم خيلي خانواده دوسته. فكر مي كنم اگر كمي تطابق نظر بينتون صورت بگيره همه چيز حل مي شه.
با وقاحت جلو احسان جواب داد :
- چرا بايد اين تطابق از طرف من كنترل بشه. اون خيلي خودخواهه و مي خواد من اونطوري باشم كه اون مي خواد ولي خودش نه.
مطمئناً صحبت هاي او درست نبود و مطمئن تر از آن، سوسن منطقي نداشت كه اگر حرفي بزنم بپذيرد احسان حرص مي خورد و به خاطر خواهش من به زحمت خودش را كنترل مي كرد.
براي آرامش سوسن دستم را روي دستش گذاشتم. كاري ديگر براي او از دستم ساخته نبود بنابراين براي ختم اين صحبت بي سرانجام گفتم :
- اشتباه نكن. من مطمئنم هر دوي شما خوبيد و انشاالله با گذشت زمان همه چيز به خوبي حل مي شه اگر كاري از دست ما ساخته بود حتماً كمكت مي كرديم.
سوسن با تاسف سر تكان داد :
- بر عكس هر چه زمان مي گذره رفتار او بدتر مي شه كه بهتر نمي شه. مي تونم خواهشي ازت بكنم؟
فكر نمي كردم بتونم كاري برايش بكنم. با اين حال جواب دادم :
- حتماً سوسن جون. خوشحال مي شم.
- تو به خاطر رشته تحصيليت خيلي خوب حرف مي زني. مي تونم خواهش كنم كمي با حسام صحبت كني؟!
در آن واحد بدنم مور مور شد. از من چي مي خواست؟ من با حسام حرف بزنم؟ چي بگم؟ شكست زندگي اش را به رخش بكشم؟ چي عنوان كنم؟ نصيحتش كنم كه چرا با سوسن كنار نمي آيد؟ واي خداي من! نه.
سكوتم كه زياد شد دوباره گفت :
- خواهش مي كنم مژگان جون. شايد صحبت هاي تو تاثير گذار باشه.
قاطعانه سر و دست تكان دادم :
- نه سوسن جون از من چنين چيزي نخواه.
سوسن مظلومانه گردنش را كج كرد و ملتمسانه گفت :
- دوباره خواهش مي كنم. مطمئنم، چونكه تو رو قبول داره.
چه بدتر. امكان نداشت. من طي اين مدت پانزده ساله هنوز يك بار هم چشم در چشم با او حتي احوالپرسي هم نكرده بودم چه برسد به اينكه رو به رويش بنشينم و نصيحتش كنم! اصرارهاي سوسن بي نتيجه بود وقتي جلو خانه اش پياده مي شد كمي دلخور بود اما به نظرم مي ارزيد به اينكه خواسته اش را قبول كنم دوباره كه راه افتاديم احسان با لحني عصبي گفت :
- احمق خيال مي كنه فهم و شعور بستگي به رشته تحصيلي داره. نمي دونم حسام بدبخت چطور تا حالا با اين تاب آورده.
به قدري سوسن ذهنم را آشفته كرده بود كه جوابي به احسان ندادم.
شب بعد سر ميز شام احسان بدون مقدمه رو به من گفت :
- مژگان، از ديروز كه فكر مي كنم مي بينم بد هم نيست كه دو كلام با حسام حرف بزني ها. هر چي نباشه به قول سوسن طرز صحبت كردن در اين باره مهمه تو كه بلدي.
غذا راه گلويم ماند و متعجب نگاهش كردم. خودش دست قاطعانه اي بالا برد و ادامه داد :
- مي دونم الان مي خواي بگي من از حسام خجالت مي كشم. تا حالا با او رو در رو نشدم و از اين حرف ها ولي عزيزم فكر كن اون هر كس ديگه هست به غير از حسام. فكر كن پدر يكي از شاگرداته!
اشتهايم خود به خود كور شد. بشقابم را كنار كشيدم و جواب دادم :
- از اين بهانه ها كه گفتي بگذريم آخه چي بايد به اون بگم؟ ما كه مي دونيم حق داره. اونكه بايد راهنمايي بشه و البته به گوش هم بگيره سوسنه نه حسام. از اون گذشته، فكر مي كني حسام كم كوتاه اومده؟ چي كار كنه ديگه بيچاره؟ روزي يك خوراك كتك مي زنه زن و بچه اش رو؟!
- حرفت درست ولي بايد يك نفر كم بياره ديگه. اين كه زندگي نيست اون ها دارند.
- به هر حال مشكل خودشونه و خودشون هم بايد حلش كنند. بچه كه نيستند.
در همين موقع صداي زنگ تلفن صحبت ما را قطع كرد. از پشت ميز بلند شدم و گوشي را برداشتم...
- الو بفرماييد.
- سلام مژگان جون.
- تويي سوسن جان سلام. حالت چطوره؟
- اي. بد نيستم. با تنهايي مي سازم!
صداي محزونش نگرانم كرده بود. با اين حرف مطمئن شدم قضيه مربوط به خواهش ديروز است. براي اينكه فكرش را از ذهنم دور كنم گفتم :
- مي يومدي اينجا. خوشحال مي شديم. آقا حسام آخر شب مي اومد دنبالت.
- نه بابا. امشب رو اينطوري بگذرونم. شب و روزهاي ديگه چي؟
با خودم گفتم : تو هم اونقدرها بد نمي گذروني. از سكوت حسام استفاده مي كني يا مهموني مي ري يا مهموني مي دي.
گفتم :
- سخت نگير. درست مي شه.
با لحني بغض آلود جوابم را داد :
- مژگان حسام تو رو قبول داره. خواهشم رو رد نكن. لااقل به خاطر روزبه.
زبانم بند آمد. آخر چرا نمي خواستند بفهمند كه اين كار براي من از خودكشي سخت تر است. سري به احسان كه مخاطبم را شناخته بود تكان دادم. دستش را به روي ميز تكيه چانه اش داد و به ظاهر بي طرفانه شانه بالا انداخت. با آوردن اسم روزبه راه شانه خالي كردن را برايم نگذاشت مردد جواب دادم :
- گيرم انداختي سوسن جون! با اينكه سخته ولي به خاطر تو و روزبه درباره اش فكر مي كنم و خبرت مي كنم.
سياوش همراه لبخند موذيانه خنديد. براي شام تشكر كرد و به اتاقش رفت. عاجزانه به احسان گفتم :
- خيلي سخته!
دستم را فشرد و ملتمسانه جواب داد :
- محض رضاي خدا سعيت رو بكن. سوسن خسته شده كه رو به تو آورده.
ناچار تسليم شدم! با اينكه خيلي خيلي طاقت فرسا بود.
***