پاسخ به:رمان همراز
دوشنبه 27 دی 1389 12:11 AMفصل يازدهم - 5
معرفي سياوش به خانواده خودم سخت نبود. مهم خانواده شوهرم مخصوصا عكس العمل مادرشوهرم بود!
قبل از رفتن به خانه پدرجون به خانه مجيد تلفن زدم و خواستم به خانه پدر برود تا ما هم بياييم. مجيد پرسيد :
- باز چي توي آستينت داري كه اينطوري مي خواي خبرمون كني.
- يك چيز خوب. فقط بايد ببيني.
ناچار قبول كرد و ما هم راه افتاديم. درست مثل يك خانواده خوشبخت. من و احسان جلو و پسر نازنينمان روي صندلي عقب نشست و با خوش زباني رو به احسان گفت :
- بابا ماشينت خيلي قشنگه. عاليه!
احسان با شنيدن كلمه بابا از دهان او مغرورانه پاسخ داد :
- متشكرم پسرم.
نگاهش كردم و گونه هاي سرخش را زير نور خيابان ديدم. چه خوب بود!
مجيد و خانواده اش قبل از ما رسيده بودن. ماشين مجيد جلو در پارك بود. من و سياوش پياده شديم و صبر كرديم تا احسان ماشين را پارك كند. سپس سياوش را وسط خودمان قرار داديم و دستش را گرفتيم و زنگ زديم. طبق معمول فربد و فرگل دوان دوان براي استقبال عمه به بيرون دويدند ولي با ديدن ما همراه يك بچه غريبه جلو در خشكشان زد!
پاهاي سياوش از رفتن باز ايستاد و سرد نگاهشان كرد. لبخندي با احسان رد و بدل كرديم و آرام خطاب به سياوش گفتم :
- بريم پسرم... مي خوام با دختر دايي و پسر داييت آشنا بشي.
انگار پشت گرفت. نگاهي مطمئن به من و احسان انداخت و دوباره راه افتاد. عزيز هم كه گويي براي پيدا كردن علت سكوت غيرطبيعي اقدام كرده بود جلو در مات و مبهوت ماند!
از پله ها بالا رفتيم. دست سياوش را ول كردم و به دور گردن عزيز انداختم.
- سلام عزيز. دعوتمون نمي كني بياييم داخل؟!
هاج و واج و دستپاچه در حالي كه فقط به سياوش نگاه مي كرد جواب سلام من و احسان را داد و تعارف كرد.
- بفرماييد. بفرماييد قربونتون برم.
دست فربد و فرگل را كه همچنان مات بودند گرفتم و وارد شديم. عكس العمل ها يكسان بود. نگاه پدرجون و مجيد و تكتم هم در حين سلام و احوالپرسي به روي تازه وارد خيره بود! از همه خواستم بنشينند. احسان هم نشست و مسئوليت معرفي سياوش را به عهده من گذاشت.
همه منتظر بودند. فربد و فرگل كنار پدرجون نشستند. با خوشحالي تعظيمي كردم و گفتم :
- بنده مفتخرم كه پسر عزيزم، سياوش فرهمند رو به خانواده ام معرفي كنم. شناسنامه اون به اسم من و احسانه و از اين به بعد با ما زندگي مي كنه. ازتون توقع دارم شما هم مثل ما دوستش داشته باشيد.
چند لحظه سكوت بود و بعد صداي دست زدن تكتم! انگار بقيه تازه به خود آمده بودند. اما هنوز چهره ها بهت زده بود. همراه تكتم شروع به دست زدن كردند. به چهره نگران و گرفته سياوش لبخند زدم. دستش را گرفتم و جلو پدرجون ايستادم.
- اين آقاي با شخصيت پدربزرگ شماست و اگر خودشون اجازه بدن مي توني مثل فربد و فرگل پدربزرگ صداشون بزني.
پدرجون با قيافه اي گرفته و مغموم ناگهان جلو ما ايستاد و با ناراحتي گفت :
- اينطوري كه نمي شه. يعني چه؟
دلم ريخت! انتظار هر برخورد غير از اين را داشتم! نتوانستم حرفي بزنم. رنگ سياوش هم پريد. به جاي ما عزيز گفت :
- اِوا حسن آقا. يعني چه؟ اين چه برخورديه؟!
پدرجون با قيافه اي حق به جانب رو به او جواب داد :
- چه جور برخورديه؟ نبايد به من خبر مي دادند كه مثل دوتا نوه ديگرم جلوش قربوني كنم؟
نفس خسته و نگرانم را بيرون دادم و ولو شدم. پدرجون جلو سياوش خم شد و با يك حركت او را بغل گرفت. دوباره همراه بقيه دست زديم. سياوش خيلي زود خودش را پيدا كرد و در مقابل بوسه پدرجون چند ماچ آبدار از صورت اصلاح شده پدرجون گرفت.
فرگل با نارضايتي به پاهاي پدرجون آويخت. پدرجون ميان خنده خم شد و او را هم بغل كرد و به زحمت بلند شد. گونه هاي گلبهي فرگل را هم بوسيد و گفت :
- اي دختر خوشگل حسود. نتونستي ببيني.
تكتم كنارم نشست و خواهرانه دستم را فشرد.
- خبر از اين بهتر نمي شد مژگان جون. نمي دوني چقدر خوشحالم كردي. كار درستي كردي.
از او تشكر كردم. پدرجون بچه ها را روي زمين گذاشت صورت پدر را بوسيدم و تشكر كردم. دست سياوش را گرفتم و جلو عزيز راضي و خندان ايستادم. عزيز رو به سياوش نشون دادم و گفتم :
- اين هم فرشته مهربون. مامان بزرگته. همه مون بهش مي گيم عزيز. فكر مي كنم خوشحال بشه تو هم بهش بگي عزيز.
عزيز با خوشحالي دست او را گرفت و به روي زانويش نشاند.
با خوشحالي او را بوسيد و سياوش هم عزيز را بوسيد. مجيد جلو آمد دست سياوش را گرفت و به طرف خودش كشيد.
- به مامانت زحمت نمي دم. من هم بهترين دائي دنيا، دايي مجيدم. به به، چه پسري.
و او را بغل كرد. صورتش را مي بوسيد كه باز فرگل ناراضي تر از قبل جلو آن ها ايستاد.
مجيد چند لحظه چشمانش را بست و گفت :
- اوه اوه. وضع خرابه!
سياوش را از بغلش پايين گذاشت و هر دو جلو فرگل ايستادند. مجيد آن ها را به هم معرفي كرد.
- آقا سياوش اين هم خوشگل ترين دختر دنيا كه همه ديكته هاش بيست شده. فرگل خانم.
اين را كه گفت لبخندي مغرورانه لب هاي قلوه اي فرگل را باز كرد. سياوش هم به او لبخند زد. مجيد فربد را جلو آورد.
- آقا فربد شايسته هم شايسته ترين پسردائيِ دنيا!
فربد مردانه دست جلو آورد. سياوش لبخند زد و دستش را پيش برد. براي چندمين بار صداي دست زدن بلند شد.
مجيد تكتم را هم معرفي كرد و او هم سياوش را بوسيد.
مجيد كنار گوش فربد چيزي گفت. فربد فورا بيرون دويد و چند دقيقه بعد با يك نوار كاست برگشت مجيد آن را گرفت و داخل دستگاه گذاشت. صداي شاد آهنگ را زياد كرد و همراه فربد و فرگل شروع به رقصيدن كرد.
چند دقيقه گذشت و همه دست مي زديم كه پدرجون بلند شد با شعف دست سياوش را كشيد و به مجيد و بچه هايش ملحق شد. سياوش رقص بلد نبود ولي هر طور بود دست و پايش را تكان مي داد و در حاليكه يك لحظه خنده از لبش محو نمي شد با آن ها مي رقصيد.
از خوشحالي روي پا بند نبودم. مدام مي گفتم و مي خنديدم.
شب بسيار خوبي بود. سياوش با وجود كوچكي و با اينكه يك بچه پرورشگاهي بود فَنِ بيان بالا و اعتماد به نفس خوبي داشت. خيلي خوب با همه جوش مي خورد و به راحتي با بچه ها ارتباط برقرار مي كرد.
عزيز كه سر از پا نمي شناخت با عجله شام آماده كرد. خورديم و خنديديم. شاديمان را با هم قسمت كرديم. از اين بهتر نمي شد.
آخر شب كه مي خواستيم به خانه هايمان برويم پدرجون قول فردا شب را گرفت كه جگر گوسفندي را كه قصد قرباني كردن جلو سياوش را داشت تازه تازه به سيخ بكشيم و بخوريم.
چقدر خوب بود، وقتي مجيد و زنش همراه بچه هايشان خداحافظي مي كردند، ما هم با بچه مان خداحافظي كرديم! چه وقت ها كه با حسرت آرزوي ديدن اينچنين صحنه هايي رو مي كشيدم.
همه چيز عالي و دور از انتظار بود. سياوش بعد از كمي شيرين زباني داخل ماشين خوابش برد. برگشته بودم دستم را به صندلي تكيه داده و با لذت به چهره معصومش در خواب زل زده بودم.
احسان در حين رانندگي نگاهم كرد و لبخند مهربان هميشگي اش را نثارم كرد. آهسته گفتم :
- فكر مي كنم امشب به اندازه همه عمرش شاد بود. چقدر مي خنديد. چه راحت با بچه ها گرم گرفت.
- براي همه مون شب خوبي بود. پدر و بقيه خانواده ات مثل هميشه سنگ تموم گذاشتن. خدا كنه روز جمعه كه رفتيم خونه مامان او هم راحت قبول كنه.
در يك لحظه از يادآوري مادرشوهرم و عكس العملش قلبم گرفت! كاش همانطور كه احسان مي گفت بشود.
وقتي احسان ماشين را در پاركينگ پارك كرد و خواست سياوش را بغل كند او از خواب پريد.
وحشتزده به اطرافش نگاه كرد! احسان نوك بيني اش را بوسيد و گفت :
- ببخش پسرم. مي خواستم ببرمت خونه مون.
خيال پسركم راحت شد. فورا سرپا ايستاد.
- نه باباجون خودم ميام.
به بالا كه رسيديم بلاتكليف ايستاد. مي دانستم براي شب اول احتياج به همراهي دارد. در حال رفتن به اتاقم سعي كردم خيلي طبيعي باشم. بلند گفتم :
- آقا سياوش مگه صداي خرسيِ مسواكت رو نمي شنوي؟!
احسان برايش ابرو بالا انداخت و خنديد و گفت :
- چرا مي شنوه. اجازه بديد راهنماييشون كنم تا لباسهاشون رو عوض كنن بعد حتما.
مطيع و خوشحال به دنبال احسان به اتاقش رفت و چند دقيقه بعد با لباس راحتي همراه احسان بيرون آمد و به طرف دستشويي رفت. وقتي در آمد به طرف ما آمد و دندانهاي سفيدش را نشان داد.
- خوبه؟ تميز شده؟
سرحال مشتم را برايش تكان دادم و گفتم :
- عاليه پسرم. بريم تا چراغ خوابت رو روشن كنم ببيني. بهتره زودتر بخوابي. صبح اول وقت خودم مي برمت براي ثبت نام.
بعد از بوسيدن احسان او را به اتاقش بردم. وقتي روي تختش خوابيد پتو را به رويش كشيدم، گونه نرمش را بوسيدم. او هم صورتم را بوسيد. چراغ خوابش را روشن كردم و شب بخير گفتم. قبل از اينكه در را ببندم شنيدم كه گفت :
- مامان جون. خيلي دوستت دارم.
سرمست از شادي انگشتانم را برايش تكان دادم و در را بستم. در اين لحظه زيبا فقط شانه احسان مكمل بود و بس. قبل از خواب هر دو با هم به او سر زديم. به آرامي نفس مي كشيد.
***
روز بعد او را به نزديكترين مدرسه محل زندگي مان بردم و ثبت نام كردم. مدير مدرسه كه نمره هاي درخشان او را ديد با اينكه اواسط سال تحصيلي بود از آمدنش استقبال كرد. صبر كردم تا او را به كلاسش بردند. در آخرين لحظه با هيجان دستم را فشرد. صورتش را بوسيدم تا احساس آرامش كند و برايش دست تكان دادم وقتي با لباس هاي فرم قشنگ و نوَش و كيف كوله اي روي صندلي نشست دلم از شعف فريادي زد. پسر من بود كه به مدرسه مي رفت!
ظهر دوباره خودم به دنبالش رفتم. به همان يك بار مسير را خوب ياد گرفته بود. خيالم از اين بابت راحت شد. دو تايي با هم نهار خورديم و بعد از استراحت كوتاهي همانطور كه پدر جون خواسته بود زودتر به خانه شان رفتيم. چونكه اعتقاد داشت گوسفند بايد قبل از غروب قرباني شود.
همه چيز خوب و مرتب و همانطور كه حدس مي زدم پيش مي رفت. قصاب گوسفند را سر بريد و پدر جون همراه سه نوه اش از روي خون گذشت. سياوش كه فهميده بود اين كار محض خاطر اوست از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. مدام مي خنديد.
مجيد كه آمد و همراه بچه ها كنار قصاب در حال كار ماند پدر جون با ما به اتاق آمد. فرصت خوبي بود تا همه قضايا را تعريف كنم. عزيز و تكتم اشك هايشان را پاك كردند پدر جون با تاثر گفت :
- كارتون عالي بود دخترم. ايشاالله كه خوشبخت بشيد.
عزيز بيني بالا كشيد و با عجله بلند شد.
- يك كيك عالي به همين مناسبت پختم. آماده كنم تا آقا احسان بياد با چايي بخوريم.
به نظر من اين بهترين روي زندگي بود. مجيد و پدر جون هدايايي براي سياوش تهيه كرده بودند. وقتي همه دور هم جمع شديم عزيز و فرگل آنرا به سياوش دادند و همه دوباره سياوش را بوسيدند.
آخر شب كه مي خوابيدم تنها نگراني ام فردا جمعه و مادر شوهرم بود. بيشتر خودم را به شوهرم چسباندم.
تا او را داشتم غمي نبود!
***