پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:57 PMفصل ششم - 2
از روز بعد زندگي به روال عادي خودش برگشت. شب گذشته بعد از كلي كلنجار با خودم تصميم محكم گرفتم كه نه فكرم را درگير حسام كنم و نه مادرش. قضيه ي حسام را كه بايد فراموش مي كردم. چاره اي نبود، فكر كردن در آن باره ديوانه ام مي كرد. بابت مادرش هم محبت هاي احسان و خواهرهايش را جايگزين رفتار سرد او مي كردم و لااقل زياد نزديكش نمي شدم. حيف بود اين روزهاي شيرين را با اين افكار مسموم هدر بدهم.
از شب بعد تا يك هفته هر شب احسان اول به دنبال من و بعد با هم به دنبال فرشته مي رفتيم و بعد هم به بازار. هرچه را ما انتخاب مي كرديم فرشته بدون حرف با پولهايي كه پدرجون بي كم و كاست در اختيارش مي گذاشت، سفارش مي داد. از آن طرف احسان هم با ملاحظه كاري خاص خودش هميشه نظرش روي مناسب ترين ها بود. بهمن ماه تمام شده بود و يكماه ديگر به عيد و به عروسي مان مانده بود. بهترين روزها را در آن ايام گذرانديم گاهي كه هنوز اول شب بود و احسان مطمئن بود كه پدرجون به اين زودي به خانه نمي آيد با شيطنت مي گفت.
- بريم يه سري به عزيزت بزنيم؟!
طفلكي عزيز مهربون هم كه مي فهميد قضيه از چه قرار است بعد از يك پذيرايي فوري، به بهانه اي از خانه بيرون مي زد و ما را با هم تنها مي گذاشت. حتي يك شب كه باران مي آمد و نمي توانست بيرون برود به حمام رفت و يكساعت حمامش طول كشيد.
در اين مدت يك شب هم هما و يك شب هانيه ما را به شام دعوت كردند. مادرشان هم بود. مودبانه و با احترام با او برخورد مي كردم. مي دانستم كه احسان به روي احترام مادري حساس است. پس به خواسته او كه آنقدر مهربان بود اين كار را مي كردم ولي كنارش نمي نشستم و اگر احيانا سوالي مي پرسيد كوتاه و مودب جواب مي دادم. عوضش محبتهاي هما و هانيه هر روز بيشتر مي شد و من هم متقابلا كم نمي گذاشتم. بچه هايشان هر بار مرا مي ديدند اطرافم را مي گرفتند. به خاطر علاقه شان هميشه برايشان چيزي در كيفم داشتم كه بيشتر خوشحالشان مي كرد.
از حسام كماكان خبر داشتم. گفته بود كه براي عيد خواهد آمد. همه وقت شلوغ آخر سالي ام را به كارم و احسان اختصاص داده بودم. سليقه فرشته انقدر خوب بود كه خودم را درگير ديگر وسايل جهيزيه نكنم. او هر چيز را از بهترين و قشنگترين جنسها مي خريد و هر شب نشانم مي داد.
سال آخر كاري اش را مي گذراند. نصف روز را به مدرسه مي رفت و نصف ديگر روز را با پدرجون به بازار و خريد. هر موقع وقت اضافي هم پيدا مي كرد از فربد نگه داري مي كرد. مدام در حال فعاليت بود! خسته نمي شد. چند روزي را هم به خريد عروسي اختصاص داديم. بيشتر خريد عروسي را با هما و هانيه انجام داديم.
يك هفته به عيد جهيزيه مفصل من طي مراسمي به منزل احسان برده شد. مادرش هيچ نظري نداد. نه بد، نه خوب ولي از فرشته تشكر كرد. در عوض هما و هانيه با ديدن هر چيز كوچكي كلي از سليقه من و فرشته تعريف مي كردند.
شب كه به خانه برگشتيم از رفتار مادر احسان بيشتر از هميشه دلخور بودم. لااقل دوست نداشتم ديگران پي به رفتارش با من ببرند ولي اطرافيانم آنقدر فهميده بودند كه چيزي به روي من نياوردند.
قبل از خواب احسان تلفن زد و دوباره بابت رفتار مادرش عذرخواهي كرد. طفلكي او چه تقصيري داشت. اينطور وانمود كردم كه اصلا متوجه هيچ خوب يا بدي از او نشده ام. با اين حرف احساس كردم كمي آسوده شد. اما در دل خودم غوغايي به پا بود. آن شب خيلي ناراحت و پريشان بودم و واقعا نياز به سنگ صبوري داشتم كه غصه دلم را خالي كنم. آنقدر به خاطر احسان در دلم ريخته بودم كه غمباد گرفته بودم.
كاش همه آرزوها اينطور زود برآورده مي شد. تازه صحبتم با احسان تمام شده بود. به تختم رفتم كه چند ضربه كوچك به در خورد. متعجب گفتم :
- بفرماييد.
فرشته بود. سرش را داخل آورد و گفت :
- عروس خانم بيداري؟
نيم خيز شدم.
- آره عزيز. بفرماييد.
داخل آمد، چراغ را روشن نكرد. گفتم :
- فكر كردم شما خوابيديد.
- نه عزيزم خوابم نبرده بود. احساس كردم تو هم بيداري گفتم بيام كمي با هم حرف بزنيم.
به شانه ام كه مي خواستم از زير پتو بيرون بيايم فشاري اورد و خودش لبه تختم نشست. موهاي نسبتا بلندش را كه هميشه بسته بود باز گذاشته بود و لباس خواب سفيدي به تن داشت. از همشه فرشته تر به نظر مي رسيد. گفتم :
- عزيز باز هم ازت ممنونم. شما مادري رو در حق من تموم كردين اين جواب خوبي براي بديهاي من نبود.
جلوتر آمد و بغلم گرفت.
- تو چه بدي در حق من كردي عزيزم. تو دختر گل مني و من خيلي خوشحالم از اينكه تونستم كاري برات انجام بدم. هر كاري كردم وظيفم بوده.
با غصه اي كه در دلم داشتم محبتهاي بي دريغ او بهانه اي براي سرازيري اشكهاي پنهانم داد. وقتي لرزش شانه هايم را احساس كرد كمي مرا از خودش جدا كرد و خيره نگاهم كرد. ميان هق هق گريه گفتم :
- عزيز يادت مياد اون روزي كه غذاتو شور كردم. مي خواستم از چشم پدرجون بندازمت ولي شما با من چه كردي!
فرشته خنديد و با دستش اشكهايم را گرفت.
- الهي فدات شم من مي دونم اين اشكها به خاطر شوري غذاي من نيست.
انگار منتظر بودم. شدت گريه ام بيشتر شد و دوباره سر به شانه اش گذاشتم. دست نوازشي به روي سرم كشيد و بي مقدمه پرسيد :
- دوست داري براي من از علت رفتار مادر آقا احسان بگي؟
و صبر كرد تا گريه ام آرام بگيرد. چه سنگ صبور و راهنماي خوبي. هرچه بود برايش گفتم. همه را همراه اشك، ولي سبك شدم. انگار جسم سنگيني از روي دوشم برداشته شد. به احسان كه چيزي نگفتم حتي نشان نمي دادم كه ناراحت مي شوم ولي حالا خوب شد.
وقتي حرفهايم تمام شد فرشته ليواني آب به دستم داد. مرا خواباند و پتويم را به رويم كشيد. صندلي جلوي ميز تحرير را به كنار تختم آورد و نشست.
- ببين عزيزم. من تحسينت مي كنم تو بهترين رفتار رو در مقابل رفتارهاي زشت اون انجام دادي. از نظر من بذار به پاي خصوصيات اخلاقيش. تو نمي توني اونو تغيير بدي؛ هر چند تلاش كني. ولي روي خودت كار كن اونقدر خوب باش تا اون تحت تاثير خوبي هاي تو شرمنده بشه.
با شرمندگي گفتم :
- همون كاري كه شما كرديد ولي من فكر نمي كنم بتونم به اندازه شما خوب و صبور باشم.
دست پر محبتي به گونه ام كشيد.
- من هيچ وقت نخواستم تو رو شرمنده كنم. تو خيلي جووني و مي دونستم به زودي خوب رو از بد تشخيص مي دي.
- ولي من فكر مي كنم دارم تقاص بديهايي رو كه به شما كردم از مادر احسان پس مي گيرم.
با دلخوري اخم كرد.
- اين حرف و نزن و ناراحتم نكن. تو هيچ بدي به من نكردي عزيزم. از نظر من اينها پستي بلندي هاي زندگيه كه هر كسي به طريقي داره. از اون گذشته تو آقا احسان رو داري. يك حامي محكم و مهربون. بهش افتخار كن كه به خاطر تو جلوي مادرش نمي ايسته وگرنه ممكن بود فردا به خاطر يكي ديگه جلوي تو بايسته! مطمئن باش علاقه ش پايداره. خدا رو شكر كن. اگه خواهر شوهرات پيرو مادرشون بودن چي؟ رفتار اونها هم نشون مي ده كه با مادرشون موافق نيستن ولي احترامش رو حفظ مي كنن. از همه ي اينها بگذريم خانواده ي خوبي داري. پدري خوب و مهربون، برادري كه پشتته، تكتم خواهرت و منو اگه قبول داشته باشي برات مادرم.
دستش را گرفتم.
- شما مادر دوم من هستيد. چرا قبول نداشته باشم.
لبخندي پر محبت نثارم كرد.
- خب پس همه ي اين نعمتهاي رو كه در برابر مادرشوهرت بذاري گم مي شه. توكل به خدا داشته باش همه چيز درست مي شه.
غصه چهره اش را پوشاند.
- اگه به جاي من بودي چي مي گفتي؟
دستش را محكم تر فشردم و گفتم :
- حالا كه من براتون حرف زدم شما هم برام بگيد.
چشمش را بست و با لبخندي غمگين سرش را تكان داد.
- لزومي نداره با غصه هاي گذشته ي خودم تو رو هم غصه دار كنم عزيزم.
- ولي من مي خوام بدونم. برام بگيد عزيز.
هر دو دستم را در دستهايش گذاشتم. به پشتي صندلي تكيه داد و چشمهايش را بست. ساكت ماندم تا برود به گذشته، به آنجا كه مي خواهد. آهسته آهسته شروع كرد.
- همينطور كه آشنا شدي ما خانواده ي پرجمعيتي هستيم. سه تا برادر و پنج تا خواهر. مادر مهربون و زحمتكشي داشتم. خدا رحمتش كنه. مدام يا در حال لباس شستن يا آشپزي يا دوخت و دوز لباسها و رسيدگي به سر و وضع ما بود.
چند دقيقه ساكت شد. انگار باز هم مادرش را در آن حال مي ديد.
- و پدرم خدا بيامرزدش اگه مسئله اعتيادش نبود مرد خوب و زحمتكشي بود ولي متاسفانه اعتياد بي مسوليتش كرده بود و بيشتر از خانواده ش به فكر درد بي درمون خودش بود. خدا از سر تقصيراتش بگذره. ما هيچ كدوم خاطره خوشي از اون نداريم. حتي من شخصا وقتي خوش بود و خيلي به ما مي رسيد چندشم مي شد چونكه مي دونستم طبيعي نيست.
نفسي از سر درد كشيد و ادامه داد :
- اينطور برات بگم كه وقتي تو خونه نبود همه راحتتر بوديم و شايد اگه ساعتي دير مي اومد كسي نگرانش نمي شد. همين برادر بزرگم كه مي بيني اينقدر دوستش دارم طفلكي با اينكه علاقه و استعداد در درس خوندن داشت مجبور شد به خاطر خانواده از درس خوندن منصرف بشه و بره دنبال كار. ببين همه ي بچه ها و مخصوصا دخترها، من كه دختر كوچيكه بودم عجيب علاقه اي به درس خوندن داشتم.
هيچ كس توي اون خانواده ي ناآرام نبود كه با من كار كنه. خودم بودم كه مدام دنبال درس و كتاب بودم و از همون بچگي عاشق معلم بازي. يادم مياد بچه هاي كوچيكتر همسايه ها رو جمع مي كردم و به نقش يك معلم به اونها درس مي دادم. بنده خدا مادرم چه لذتي مي برد و وقتي كه نمره هاي بيستم رو جلوش مي گرفتم. سواد كه نداشت ولي از تعريفهاي داداشم مي فهميد كه چه كار مهمي انجام دادم. هر طور بود با پولهايي كه خورده ريز جمع مي كرد برام جايزه مي خريد تا تشويقم بكنه.
داداشم هم همينطور. اون زمان شاگرد فرش فروشي تو بازار بود و در حد توانش هيچ دريغي در حقم نمي كرد. ولي بابام! وقتي منو مشغول مي ديد پوزخندي مي زد و مي گفت : « خرج بي خودي! حالا كه چي؟ فردا بايد جلوي تشت لباس بشينه. »
فقط به خاطر داداشم كه حاميم بود و مي دونست به خاطر من جلوش مي ايسته كاري به كارم نداشت و شانس من در ادامه تحصيلم اين بود كه پنج تا خواهر قبل از من هر كدوم به خاطر اينكه تا نفر قبلي بالاخره بايد مدتي مي گذشت و اندك جهيزه اي تهيه ديده مي شد طول مي كشيد ازدواج كنن، تا به من برسه به هر جان كندني ديپلم گرفتم. حالا چي؟ اون زمان هفده سالگي براي سن ازدواج دختر خيلي دير بود.
تازه يكسال بود كه خواهر چهارمي ازدواج كرده و رفته بود و پدر بيچاره م منو به چشم يه نون خور اضافه تو اون خونه مي ديد. داداش بزرگه و دومي هم خونه زندگي تشكيل داده بودن. داداش بزرگم ديگه كم كم چهار تا فرش توي بازار خريد و فروش مي كرد و كمي راه افتاده بود و هنوز هم او بود كه به معلمي تشويقم مي كرد.
البته كوچيك كه بودم، يك روز برام يه كتاب خريده بود. وقتي بهم داد گفت « قربون خانم دكتر كوچولو بشم. » يادم مياد اخمي كردم و گفتم « داداش من دوست ندارم دكتر بشم. مي خوام خانم معلم بشم. » اين بود كه خانم معلم رو لبش موند.
آره برات مي گفتم. براي من مهم نبود كه درسم تموم شده، پدرم هميشه با غيض نگام مي كرد و مادرم غصه مي خورد كه داره از بختم مي گذره! براي من مهم اين بود كه معلم بشم، براي خودم يه خونه جداگونه و خوب بخرم و مادرم رو ببرم پيش خودم. براي درد پاهاش دكتراي خوب ببرمش و روي موهاي سفيدش رنگ بذارم. ولي افسوس كه آرزوهاي قشنگ و سفيدم برآورده نشد.
البته با كمك داداشم و دو تا دوست و آشنايي كه در مدت يك عمر كاسبي پيدا كرده بود منو به صورت روزمزد گذاشت سر كار و با همون خوش بودم. مطمئن بودم كه آينده ي كاريم روشنه ولي پدرم نذاشت.
ساكت شد و دستم رو فشرد. لبخند هميشگي اش را در تاريكي اتاق غمگين و پر درد ديدم. بلند شد و انگار بچه كوچولو بودم پتويم را تا زير گردنم بالا كشيد تا خواستم حرفي بزنم، انگشتش را روي لبم گذاشت و گفت :
- براي امشب كافيه. شايد در يه فرصت مناسبه ديگه.
حرفي نماند به هم شب به خير گفتيم و او رفت. وقتي چشمهاي خسته ام به خواب رفت هيچ به ياد مادر شوهرم نبودم. يك فرشته كوچولو مي ديدم.
***
ليست مهمانها تهيه شده بود. احسان چند مدل كارت براي انتخاب آورده بود كه با سليقه هم يكي را انتخاب كرديم. هر شب كه مجيد و تكتم مي آمدند با خط خوش اسامي مهمانها را به روي كارتها مي نوشتند.
سر همه حسابي شلوغ بود خودم كه بيشتر از همه، از صبح تا شب كار در آژانسي كه به خاطر شب عيد بي نهايت شلوغ بود. و شب بعد از تعطيلي آنجا با احسان براي خريدهاي جا افتاده به بازار مي رفتيم. آنقدر خسته مي شدم كه منتظر يك ذره شام بودم و خواب.
فرشته بدتر از من، نصف روز در مدرسه و بقيه روز رسيدگي به خانه تكاني و مهمتر از همه برنامه ريزيهايي كه براي مهمانهاي راه دوري مثل خانواده ي عمويم كه براي مراسم عروسي از شيراز مي آمدند انجام مي داد.
خوشحال بودم كه لااقل بعد از آن همه خستگي ديگر مسئوليت اين كارها را نداشتم و خيالم از هر بابت راحت بود. من و احسان تا روز آخر سال بدون گرفتن مرخصي كار كرديم به اين خاطر كه بتوانيم اين مرخصي را براي ايام عيد بگيريم و طبق برنامه اي كه داشتيم چند روز باقيمانده بعد از جشن عروسيمان را به ماه عسلي چند روزه برويم.
مراسم تحويل سال براي ساعت 12 شب بود. شب آخري بود كه به آژانس مي رفتم با همكاران و دايي خداحافظي كردم و پيشاپيش سال جديد را تبريك گفتم. دايي و نازنين كه جاي خود داشتند. از خانم ستوده و خانم شجاعي خواستم كه حتما در صورتيكه بودند به جشن عروسيم بيايند.
وقتي روي صندلي كنار احسان نشستم يا به تعبيري افتادم از خستگي نا نداشتم. از صبح با سر بينهايت شلوغ جوابگوي مسافرين نوروزي بوديم و حتي ناهار به خانه نرفته بوديم. با اينكه چهره احسان هم پر از خستگي بود لبخند هميشگي اش را از من دريغ نمي كرد. در حال حركت با ناراضيتي گفت :
- قرار نيست عروسك من اينقدر خودش رو خسته بكنه.
پاهايم را از شدت خستگي كش دادم و گفتم :
- خودت مي دوني كه اين برنامه طبيعيه، شب عيده آژانسه وگرنه كه اينطوري نبوده.
و از فكر تعطيلي كه در پيش رو داشتم لبخندي مسرت بخش زدم.
- خدا رو شكر امسال هم به خير و خوشي گذشت و دو هفته مرخصي پيش رو داريم.
نگاهي شيطنت بار كرد و چشمك زد.
- يك تعطيلي شيرين توام با يك جشن پربار. فكر نكني خيلي راحتي.
گونه هايم گر كرفت و اخمي قهرآلود كردم بلند خنديد و دستم را گرفت.
- راستي امروز بعداز ظهر حسام اومده.
اسم حسام از آن خلسه شيرين بيرونم آورد و به جاي آن گرماي مطبوع بدنم يخ زد. نگاهم را به سمت خيابان برگرداندم تا رنگ پريده ام لوم ندهد.
- اي واي، چشمتون روشن. حالشون چطوره.
احسان توجهش به شلوغي خيابان بود.
- مي شه گفت خوبه ولي خيلي لاغر شده. خودش كه از رو نمي ره و ميگه از گرماي جنوبه ولي به نظر من علتش همونه كه مي گفتم وگرنه از اون حسام شاداب و سرحال و اونطور به هم ريختن، بعيد بود.
چيزي نگفتم. پس از چند ثانيه و يك نفس عميق كشيدن ادامه داد :
- كاش لااقل با يكي حرف مي زد. شايد مي شد كمكش كرد.
در ذهنم از تصور اينكه او بخواهد راز پنهانش را با يكي در ميان بگذارد دلم را لرزاند! نه نمي گفت، مسلما نمي گفت. ناگفته هر دو عهده كرده بوديم كه اين رازي باشد فقط بين من و او.
احسان كه گويي فهميده بود اين بحث ناراحتم كرده براي تغيير مسير بحث پرسيد :
- عروس خانم افتخار مي دن براي فردا ناهار اولين روز سال رو در منزل ما صرف كنن؟
با اينكه رو در رو شدن دوباره با حسام عذابم مي داد ولي چاره اي نبود. بالاخره يك حقيقت مادام العمر بود. امروز نه، فردا! حسام برادر احسان بود و نمي شد ناديده گرفت. جواب دادم :
- اگه شما اينطوري دوست داري حرفي نيست ولي از الان بگم فردا لااقل مي خوام تا ساعت 10 بخوابم.
در حال رانندگي دستش را به حالت خبردار كنار گوشش گذاشت و صاف شد.
- امر، امر شماست سرورم.
***