پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:51 PMفصل پنجم - 1
احسان جلويم ايستاده بود و سبد گل را جلويم گرفته بود، ولي من مسخ شده و بي حس به حسام كه او هم حال بهتري از من نداشت نگاه مي كردم!
با ضربه نسبتا محكمي كه تكتم به پشتم زد چشم از حسام گرفتم. صداي مجيد را مي شنيدم كه حسام را به داخل دعوت مي كرد. انگار همه چيز يك كابوس وحشتناك بود. هانيه ميان خنده گفت :
- مژگان خانم دست داداشم خسته شد.
و باز هم ضربه تكتم به پشتم! دستهايم را به زحمت حركت دادم. حسام جلو مي آمد. قرمزي چهره اش را تشخيص مي دادم. احسان سبد را در دستان بي حسم گذاشت. حسام رو به رويم رسيد و سلام كرد. خداي من، نتوانستم سنگيني گلها را تحمل كنم و سبد از دستم افتاد!
اگر زانوهايم تا مي خورد ديگر نمي توانستم بايستم! احسان كه سبد را به دستم داده چند قدم رفته بود.
حسام را در خواب و بيداري ديدم كه خم شد و سبد را برداشت و به دستم داد. صدايش مثل زنگ در گوشم پيچيد.
- مبارك باشه.
و به سرعت از برابرم گذشت. صداي خنده و شوخي ها را مي شنيدم. تمام توانم را جمع كردم كه سبد را نيندازم. هما گفت :
- واي خدا جون چه عروس خجالتي ايه. اوف ببين چه رنگي كرده.
با تعارف فرشته مهمانها به طرف پذيرايي رفتند. احسان با شرمندگي و نگراني به من نگاه مي كرد. سبد گل را روي ميز گذاشتم و با فشاري كه تكتم به من وارد مي كرد پشت سر مهمانها به طرف پذيرايي رفتم. كنار تكتم و فرشته روي مبلهاي جلوي در نشستم. به هيچ كس نگاه نمي كردم ولي سنگيني نگاهها را به روي خودم حس مي كردم. در وضعي عجيب و بحراني به سر مي بردم و در همان موقعيت مدام فكر مي كردم كه چطور من متوجه اين همه شباهت نشده بودم!
صداي بشقابها را مي شنيدم. تكتم بشقابها را جلوي مهمانها مي چيد و مجيد با ديس شيريني پذيرايي مي كرد. با نشستن تكتم فرشته براي آوردن چاي رفت.
پدرجون، تكتم و مجيد را معرفي كرد. متقابلا هما هم خانواده خودشان را، عمو، شوهر خودش، شوهر هانيه و همانطور كه حدس زده بودم حسام برادر احسان.
فرشته با سيني چاي آمد و كنارم ايستاد.
- مژگان جون، زحمت چاي با شما.
كاشكي مي شد كاري به كار من نداشتند. بلند شدم سيني را گرفتم. دعا دعا مي كردم خدا تواني بدهد و خرابكاري نكنم.
اول عموي احسان و كنارش شوهر خواهر ها.
اي خدا كمكم كن. جلوي حسام رسيدم. صداي لرزش فنجانهاي داخل سيني مي آمد. حسام با سري افتاده و صورتي كه هنوز برافروخته بود آهسته تشكر كرد.
- ممنونم من چاي نمي خورم.
تعارفي نكردم. احسان آهسته تر از او گفت :
- ايشالا كي باشه براي شما آقا حسام.
بعد كمي دقيقش شد و با آرنج آرام به او زد و ادامه داد :
- مگه واسه تو اومدن خواستگاري كه اينطوري شدي.
در حال پس افتادن بودم. مسلما خرابي حالم مشخص بود و خدا را شكر همه آن را به حساب خجالتم مي گذاشتند. طوري بود كه احسان باز هم آهسته اينبار از من پرسيد :
- مي خواي بقيه اش رو من ببرم.
مي دانستم حسام مي شنود. به زحمت سر تكان دادم و از جلوي احسان هم گذشتم. مادرش هم برداشت و تشكري كوتاه كرد. در عوض هما و هانيه به گرمي با من شوخي كردند.
جلوي پدرجون و مجيد و فرشته و تكتم هم گرفتم و با تعارف هانيه رفتم و بينشان نشستم. رو به روي حسام و احسان. آرزو كردم اگر خوابم هر چه زودتر از اين خواب بيدار شوم.
كم كم صحبت بين خانمها و بين آقايان در گرفت. پدرجون با عموي احسان و مجيد با احسان و دامادها هم با هم حرف مي زدند و در اين بين ساكت و سر پايين حسام بود.
مطمئنا فقط ما دو نفر در آن جمع نبوديم و مطمئنا يك فكر در ذهن هر دوي ما بود. مگر مي شود؟
ولي شده بود. همه افكارم در ذهنم مثل اتاقي شلوغ پلوغ در هم ريخته بود.
حالا مي فهميدم چرا در اين مدت اقدامي نكرده. به ياد حرف احسان افتادم كه گفته بود عجله برادرم حسام از من بيشتره و ظاهرا كسي را هم زير نظر گرفته. پس بگو چرا تازگي براي برقراري ارتباط پيش قدم شده بود. به خاطر اينكه خيالش از بابت برادر بزرگتر راحت مي شد و قضيه احسان را تمام شده حساب مي كرد.
صداي هانيه مرا از آن افكار درهم بيرون كشيد.
- من اينقدر وصف شما رو از زبون احسان شنيده بودم كه نديده شيفته شما شدم و نزديك بود به بهانه گرفتن بليطي هم كه شده بيام آژانس و شما رو ببينم.
با شرمندگي تشكر كردم. هما گفت :
- ديدي درست گفتم، جدا عروسك نيست هانيه؟
- چرا به خدا ماشالا ماشالا خيلي نازه.
در آن فصل سال از گرما و حرارت داشتم آتش مي گرفتم! كاش مي شد هوايي بخورم. هما با هانيه و مادرش پچ پچ كوتاهي كرد و سپس رو به پدرجون گفت :
- آقاي شايسته اگر اجازه بديد قبل از اينكه بريم سر صحبتهاي اصلي اين پسر و دختر خجالتي ما نيم ساعت با هم صحبتهايي بكنند و انشاالله اگر نظر طرفين قطعي بود اونوقت شروع مي كنيم.
نگاهم به پدرجون افتاد. صورت او هم قرمز بود. هميشه در مواقع معذب بودن اينطور مي شد.
- اختيار داريد خانم. بفرماييد مشكلي نيست.
هما اينبار خطاب به مجيد كرد :
- البته اجازه برادر مژگان خانم هم شرطه.
فقط صداي مجيد را شنيدم.
- لطف داريد. بفرماييد خواهش مي كنم.
فكر مي كنم خطابش به احسان بود و باز صداي هما.
- بفرماييد داداش جان. مژگان جون داداشم رو راهنمايي مي كني؟
سعي كردم به لبانم حركت بدهم. مثل روحي بي وزن بلند شدم و چند لحظه بعد احسان در كنارم بود.
جلوافتادم. مجيد برايمان بلند شده بود. آهسته و به شوخي گفت :
- با سخاوت تمام نيم ساعتي اتاق مجرديم رو بهتون قرض مي دم.
احسان خنديد، دستش را جلو برد با او دست داد و با من به راه افتاد. فرشته تا جلوي آشپزخانه با من آمد و با تعارف اتاق مجيد را به احسان نشان داد. فقط راه مي رفتم. هيچ حسي نداشتم طوري كه به جاي من كه ميزبان بودم احسان در اتاق را باز كرد. كناري ايستاد تا اول من وارد شوم در اتاق را نبست. انگار پي به حال خرابم برده بود. صندلي جلوي ميز تحرير را بيرون كشيد و براي من گذاشت. هنوز مات و مبهوت بودم. فشاري به شانه ام آورد. به خود آمدم و نشستم. خودش لبه تخت نشست و نگاهي به اطراف انداخت. تازه آن موقع بود كه نفس سنگيني را كه مثل يك غده در گلويم مانده بود بيرون دادم و بدنم را روي صندلي شل كردم.
احسان بعد از نگاهي به اطراف به من خيره شد. شيريني سنگين نگاهش بهتر از بودن در پذيرايي و جلوي حسام بود. با لبخندي گرم و مشتاق گفت :
- عروس اينقدر خجالتي نوبره والله، چه خبره بابا تو كه داشتي پس مي افتادي.
سعي كردم لبخند بزنم. طفلكي نمي دانست چه كشيده بودم. فكر مي كرد اثر خجالت بوده.
- هر چند كه با خجالت صد برابر خوشگل تر مي شي اما طوري بودي كه واقعا برات نگران شدم.
پس خدا رو شكر كه همه را به حساب خجالت گذاشته بودند. او دوباره گفت :
- ظاهرا اگه خدا بخواد دارم به آرزوم مي رسم. من خيلي خوشحالم، مژگان بگو كه تو هم خوشحالي ....
راست مي گفت مثل اينكه جدي جدي داشت خبرهايي مي شد. ايندفعه ديگر واقعا فقط از خجالت قرمز شدم احسان با خوشحالي تمام مي خنديد.
- اينطوري كه نمي شه فقط من حرف بزنم و تو گوش بدي.
- چي بگم؟
- خوب مثلا بذار اول من بگم. چاكرت متولد فروردينه، 28 ساله. عاشق بيچاره و فداي شما، غذاي مورد علاقه ام چيز خاص نيست يا ميشه گفت همه چي مي خوردم. رنگ مورد علاقه ام آبيه كه خدا رو شكر خدا برام ساخته. كارم رو دوست دارم و تمام سعيم رو براي خوشبختي شما انجام مي دم. حالا شما!
از لحن صريح و قشنگش كمي آرامش گرفتم. خنديدم :
- من هم مثل شما بهاري هستم. متولد ارديبهشت و تقريبا 20 ساله. غذاي مورد علاقه ي من اونيه كه شما بخوريد چون كه خواهي نخواهي آشپز مي شم.
ميان حرفم آمد دستش را براي قطع كردن كلام من بالا آورد و گفت :
- اين يكي رو خودم مي دونم. جوجه بيشتر دوست داري. در ضمن اگه آشپزي دوست نداري من آشپز مي شم.
خنديدم. گفت :
- خوب بقيه ش.
- رنگي كه دوست دارم بيشتر ليمويي و قرمزه. دوست دارم كارم رو هم ادامه بدم، مي خوام مشكلي نداشته باشي.
كمي مكث كردم، او مشتاقانه چشم به دهانم دوخته بود. ادامه دادم :
- البته، البته من هم همه سعيم رو براي داشتن يك زندگي خوب مي كنم.
مات و مبهوت من بود طوري كه باز هم خجالت كشيدم. پرسيد :
- از خانواده من خوشت اومده؟
دوباره ياد حسام چنگ به دلم زد و حواسم را پرت كرد وگرنه مسلما مي خواستم علت سردي مادرش را بپرسم. سعي كردم مطمئن سر تكان بدهم.
- بله، حتما.
- من هم خيلي از برادرت خوشم اومده.
- ممنونم.
- خوب قربونت برم من در خدمتم، هر سوالي داري بپرس در ضمن براي ادامه كارت هم مشكلي نيست اتفاقا كار من طوريه كه صبح در بيام تا شب نميام. حتي در بعضي مواقع ممكنه شب هم نيام. به همين خاطر سفر هم زياد مي رم. بهتره كه تو هم سرگرم باشي. البته من دوست دارم اگه موافق باشي دَرست رو هم ادامه بدي خانم جون.
هما چند ضربه به در باز اتاق زد و گفت :
- خواهران و برادران عزيز. اگر انشاالله سنگها رو حق كرديد بزرگترها رو معطل نذاريد.
به روي هم لبخند زديم. احسان پرسيد :
- مطمئني كه ديگه سوالي نداري. نمي خواي بپرسي ببيني دست بزن هم دارم يا نه؟
اينبار واقعا خنديدم. بلند شد و با دست اشاره به در كرد.
- بفرماييد خانم خوشگل.
با هم بيرون آمديم به محض ورود به پذيرايي هانيه شروع به دست زدن كرد و بقيه به تبعيت از او همراهيش كردند. باز هم نگاهم به حسام افتاد . حالم بد شد. چه مي شد اگر اينطور نمي شد. طفلكي هنوز سرش پايين بود. مطمئنا حال او از من بدتر بود.
دوباره هما اشاره كرد و من رفتم بينشان نشستم. عموي احسان شروع كرد. درباره جوانها و اينكه هر وقت به عنوان بزرگتر فاميل در اين مجالس شركت مي كند و دو جوان را به هم مي رساند چقدر احساس مسرت مي كند و از همين حرفها. آخر سر هم رو به پدرجون كرد.
- خوب آقاي شايسته ما در خدمت شما هستيم. هر چه بفرماييد در خدمتيم.
پدرجون در جواب گفت :
- مهم رضايت طرفينه كه خدا رو شكر ظاهرا مشكلي نيست. بنده خودم هميشه نظرم به اين بوده كه مهم تفاهمه و هيچ كدوم كالا نيستند كه قيمت روشون بذاريم. اول هم از آقا احسان مي خوام كه مواظب يك دونه دختر من باشه. نهايت خوشحالي هر پدر و مادري ديدن سعادت و خوشبختي بچه هاست و من فقط همين را مي خوام بقيه مسائل هم سنت و رسوم است كه بهتره معقولانه و هم سطح شان طرفين باشه.
اگر از وجود حسام عذاب نمي كشيدم مثل هميشه از صحبتهاي متين و قشنگ پدرجون لذت مي بردم ولي مگر مي شد؟ در فكر صحبتهاي بزرگترها فكر افسار گسيخته من مدام حول و حوش صحبتهاي حسام و صحبتهاي چند روز پيش كه در خيابان مي گفت مي گرديد. او گفته بود تا حالا موقعيت نداشتم، پس طبق ادعاي احسان فقط به حرمت برادرش دست نگه داشته و در اين مدت چيزي به من نگفته بود حالا كه از احسان مطمئن شده بود مهر زبانش باز شده بود. از ياد گفته ي من از شما خوشم اومده صورتم داغ شد.
واي خدا اين ديگر چه مصيبتي بود.
- نظر خودت چيه دخترم؟
هانيه دستم را تكان داد. بي خبر و حيران نگاهش كردم. با لبخندي گفت :
- پدرتون با شماست عروس خانم. كجايي؟ انگار اينجا نيستي.
همه نگاه ها را متوجه خودم ديدم. از خجالت مُردم. پدر دوباره پرسيد :
- دخترم نظر خودت درباره مهريه چيه؟
چه سوال سختي! مثل ابله ها به پدرجون خيره ماندم. مجيد آهسته چيزي كنار گوشش گفت. پدر تبسمي كرد و رو به عموي احسان گفت :
- آقا مجيد درست مي گند. ما قبلا در اين باره هيچ صحبتي با هم نكرديم و دختر ما زبونش بند اومده. البته مي دونم مژگان جون مي گه هر چي نظر شماست و من با نظر خودش 72 تا سكه به نام 72 تن و مهر و محبت كامل آقا احسان رو مهريه دخترم مي كنم كه مخصوصا دوميش عندالمطالبه ست.