در جبهه عرفان، عملی بود

یه روز که برامون میوه آورده بودن  و دور هم میخوردیم

یه روز که برامون میوه آورده بودن  و دور هم میخوردیم ، از دوست کناریم ، یه قاچ ، کش رفتم

اما دیدم او جا خورد و نمیخواست من بخورم، تعجب کردم، طوری که اصلا از او انتظار چنین حرکتی نداشتم

به محض اینکه توی دهنم گذاشتم ، از تلخی خربزه حالم گرفته شد

خربزه ای که به او رسیده بود، تلخ بود، اما بخاطر اینکه ما راحت سهم خربزه ی شیرین خود رو بخوریم ، چیزی نگفته بوده

تازه فهمیدم من کجای کارم

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:05:12.