1. یکی از پادشاهان پارسایی را دید گفت: هیچت از ما یاد می آید؟ گفت: بلی، هر وقت که خدای را فراموش می کنم .
  2. دست و پای بریده ای هزار پایی بکشت. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت: سبحان ا... با هزار پایی که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی نتوانست گریخت.
  3. ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره {اجرت} چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
  4. عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی. صاحبدلی بشنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی.
  5. رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت: آن که دلم چیزی نخواهد .