شعر : سوغاتی بابا
دوشنبه 14 مرداد 1398 2:38 PMسوغاتی بابا
سوغاتی بابا
وقتی که بابا آمد از مشهد درخانه ما بود غوغایی
سوغاتی هایی که خریده بود ربودند زیبا و تماشایی
سوغاتی مادر چه عالی بود تسبیح و مهر و چادری زیبا
سوغاتی من هم عروسک بود خوش حال بودم قد یک دنیا
گفتم به بابا دوستت دارم وقتی نباشی می شوم تنها
با ماهی ام خیلی دعا کردیم که زود برگردی پیش ما
پرسید : حال ماهی ات خوب است ؟ من بوده ام حتی به یاد او
گفتم اگر که یاد او بودی سوغاتی اش ، از شهر مشهد کو ؟
خندید بابا و به دستم داد یک شیشه آب کوچک و زیبا
آب حرم سوغات ماهی بود. پر کردم از آن آب ، تنگش را
تشکرات از این پست
mansoor67