پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:28 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٣
یادت نیست؟ اي بی معرفت!
پرسان نگاهش کردم و او شمرده و آرام گفت:
دالان بهشت.
و لبخندي گرم صورتش را پوشاند.
بی اختیار زمان و مکان فراموشم شد. از جا پریدم، لحظه اي به گردنش آویختم و گونه اش را بوسیدم،
در حالی که از شعف و شادي آرزو می کردم آن لحظه تا ابد طول بکشد و آن جاده هیچ گاه تمام
نشود. بعد از سال ها انتظار دوباره دست هایم دور بازویش حلقه شد و سرم با آرامشی بی نهایت به
شانه اش تکیه کرد و به روبرو خیره شدم. دلم می خواست با صدایی که به گوش تمام دنیا برسد
فریاد بزنم، تا مطمئن شوم، خواب نیستم و باور می کردم:
این منم، خوشبخت ترین زن دنیا، که در تاریک و روشن جاده اي که به آسمان وصل می شود، در »
حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نیمه دیگر وجودم به دالان بهشت می
« . روم
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
____________________________________________________________________________________
صفحھ ۵٠۴
پایان – پاییز 1377
نویسنده: نازي صفوي
با تشکر از پریا خانم بابت رساندن این کتاب به دست من
با تشکر از خودم بابت فصل بندي و کارهاي دیگه ( حمید )
wWw.98iA.Com