پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:26 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٢
مثل صاعقه زده ها، خشک شده بر جا ماندم. محمد برگشته بود؟!
با نگاهی که برایم آشنا بود و با لبخندي گرم نگاهم می کرد. با لحنی که قشنگ ترین آواي دنیا به
گوش من بود، نرم و مهربان و آرام گفت:
هنوزم که این چشم هاي قشنگ دریاي اشک است! فکر می کردم حالا که این قدر خوب سر
دیگران داد می زنی، دیگه اشک هایت باید کم تر شده باشه، اشتباه کردم؟!
مثل مجسمه، حتی قدرت تفکر نداشتم، فقط همان طور اشکریزان نگاهش می کردم و او دوباره گفت:
گریه نکن. بسه خواهش می کنم. دیگه تموم شد. همه چیز تموم شد. تو اگه به جاي لجبازي این ها
رو زودتر گفته بودي، می دونی چقدر زودتر هر دومون رو از برزخ نجات می دادي؟ می دونی اون
وقت ممکن بود نامردها خیلی زودتر از نامردیشون خجالت بکشن.
انگار خواب می دیم. محمد برگشته بود؟ نرفته بود؟ با من این طوري حرف می زد؟ دوباره با همان
لحن دوست داشتنی گفت:
خواهش کردم که گریه نکنی دیگه. فقط پاشو آماده شو، الان امیر و سید جعفر می آن.
با تحیر و گیج گفتم: امیر؟! سید جعفر؟!
سرش را تکان داد، جلوي پایم روي زمین نشست و با نگاهی که براي من از تمام شادي هاي دنیا
شیرین تر بود، نگاهی عاشق و مهربان و گرم گفت:
wWw.98iA.Com