پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:12 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧٢
فصل چهل و هشتم
روز هفتم وقتی از مسجد برگشتیم، خانه پر از جمعیت بود و من که سرم به شدت درد می کرد از
فکر این همه شلوغی که تا آخر شب ادامه داشت، کلافه و بی حوصله وارد هال شدم و چشمم به امیر
افتاد. با سر سلام کردم و بی توجه خواستم توي آشپزخانه بروم که با اشاره دست امیر به آن طرف
هال که مهندس ارجمند با همان نگاه هاي لعنتی اش سرپا ایستاده بود، نگاه کردم. یکدفعه دلم هري
فرو ریخت. بی اختیار نگاهم در اطراف به دنبال محمد گشت و اصلا نفهمیدم جواب تسلیت گویی
اش را چطور دادم. خودم هم نمی دانم چرا می ترسیدم و وحشت داشتم مبادا محمد فکر کند بین من و
او مسئله اي بوده است. از نگاه هاي پر از توجه و اشتیاق او چنان وحشت کرده بودم که انگار گناه
نگاه او به گردن من است. آخر هنوز خاطره تلخ خسرو کاملاً توي ذهنم بود. چقدر بی چاره بودم، آن
موقع که باید دست و دلم می لرزید و عقلم می رسید، نفهم بودم، حالا که هیچ تعهدي نداشتم، می
ترسیدم! از چه؟
خودم هم نمی دانستم. به هر حال دستپاچه جواب دادم و هراسان برگشتم و محمد را دیدم که پشت
سرم، کنار در اتاق امیر ایستاده بود و من حتی جرئت نکردم به صورتش نگاه کنم. و تازه به خودم
« ! خر خودتی، پس موضوع فقط این نیست که نزدیکت باشه و دورادور او را ببینی »: اعتراف کردم
آن شب هم مثل بقیه روزهاي قبل می گذشت و من نمی توانم حالم را توصیف کنم. دلشوره و
اضطرابی خفقان آور از این که این آخرین لحظه هایی است که این قدر به من نزدیک است و باز از
wWw.98iA.Com