پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:11 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶۴
صبح.
ثریا می دونه؟!
نمی دونم، صبح که تلفن زدند، من و امیر رفتیم بیمارستان، چیزي بهش نگفتیم. الان هم سر راه امیر
رفت دنبال مادر که با هم برن خونه. فکر می کنم دیگه تا حالا فهمیده.
فکر کردم، پس دیشب خانه امیر بوده. بدون این که به هم نگاه کنیم حرف می زدیم و من از لحن
حرف زدنش نمی توانستم به افکارش پی ببرم و در عین حال از حال و روز خودم، از درد بی درمانی
که داشت دیوانه ام می کرد و از یادآوري ثریا، اشک هایم بی اختیار می ریخت. دیگر درد از دست
دادن را می شناختم و می توانستم حس کنم که ثریا چه زجري می کشد و دلم می سوخت. من داغ
مرگ خانم جون و پدرم را چشیده بودم و حالا از همدردي بود که اشک می ریختم. گریه می کردم
و از درد به خود می پیچیدم. او هم با قیافه اي درهم، روبرو را نگاه می کرد. یکدفعه ماشین را نگه
داشت، بدون حرف پیاده شد و رفت و من توانستم براي چند لحظه با خیال راحت و صداي بلند گریه
کنم.
واقعاً خودم هم نمی دانم آن روز براي چه کسی بیش تر گریه می کردم؟ براي خودم؟ براي ثریا؟ یا
براي زهرا خانم؟ با صداي محمد که به پنجره کنار من می زد از جا پریدم. باز بدون حرف، یک
لیوان آبمیوه و چند تا قرص به دستم داد و من یکدفعه گر گرفتم و بدنم داغ شد. براي چند لحظه همه
چیز فراموشم شد و شوقی بی اندازه وجودم را پر کرد. همان قرصی بود که چند سال پیش وقتی
دردهاي ماهانه ام شروع می شد، می خوردم. هنوز به یاد دارد؟ خیس عرق شرم شدم. حالا دیگر
wWw.98iA.Com