پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:10 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٣
یاد روز مرگ پدرم افتادم و این که ثریا غیر از این مادر کسی را نداشت و خودم که این قدر سر در
گریبان بودم که این چند روز بالاخره نرفته بودم ملاقات. با خود گفتم الان ثریا چه حالی دارد؟ و من
چطور توي صورتش نگاه کنم؟
بی اختیار اشکم سرازیر شد. یاد چهره مظلوم و درد کشیده زهرا خانم افتادم که با صداي مریم به
خودم اومدم:
مهناز، زود باش، چرا همین طور وایسادي، محمد بیرون منتظره.
کیفم را برداشتم و خواستم با عجله بروم که باز گفت: شناسنامه روبرداشتی؟!
شناسنامه پیش من نبود. چون براي تعویض همراه شناسنامه هاي خودمان فرستاده بودم. فقط قبض
پستخانه بود. قبض را برداشتم و دویدم.
مریم صدا زد:
به من زنگ بزن بگو تشییع چه موقع است تا منم بیام.
باشه، خداحافظ.
با عجله سوار ماشین شدم و محمد فوري حرکت کرد. چقدر معذب بودم و فضاي ماشین برایم سنگین
بود. در حالی که دستم به کمرم بود که دردش داشت بی چاره ام می کرد، بدون این که به او نگاه
کنم، پرسیدم:
کی فوت کرده؟
wWw.98iA.Com