پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:10 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٩
فصل چهل و هفتم
صبح دوشنبه بود. در حالی که درد ماهانه هم به ناراحتی هایم اضافه شده بود، با حالی زارتر از
روزهاي قبل و ناله کنان آماده می شدم که مادر گفت:خوب اگه حالت خوب نیست نرو. تلفن بزنم
به مریم؟
دلم نمی خواست در خانه بمانم، توي محیط کار، لااقل گذران وقت را نمی فهمیدم.
گفتم: نه مامان، می رم، کار دارم.
مهناز، دوشنبه، دیگه رفتنمون صد در صده؟ من به علی بگم؟
بله، بلیت ها را امروز می گیرم، بهش بگین.
منظور مادر بلیت هاي مشهد بود. قرار بود هفته بعد دو سه روز به مشهد پیش علی برویم که هم مادر
علی را دیده باشد، هم زیارت کرده باشد.
خداحافظ.
مادر، رسیدي زنگ بزن، دلم شور نزنه.
باشه، چشم.
دیرتر از معمول رسیدم. مریم که معلوم بود خیلی وقت است منتظر است، همان طور که پریا را می
داد بغل من، گفت:
wWw.98iA.Com