پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:09 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۴
گاهی آدم حاضر است هر چه دارد بدهد تا فقط چند ساعت بی خبر و رها از قید چیزهایی که آزارش
می دهد، در سکوتی محض آرامش بگیرد. همان موقع هاست که خواب به داد آدم می رسد، و اگر
مثل علاج کامل نباشد، لااقل مثل مسکنی قوي دردها را در زمان حال از آدم دور می کند. آن روز
خواب براي من با همه آشفتگی اش این طور بود. فراموشی و فرار از زمان حال.
با صداي آرام مادر و ثریا هوشیار شدم، ولی چشم هایم را باز نکردم، ثریا داشت می گفت:
دیدین بیخودي حرص و جوش خوردین. من که گفتم حتما یا خوابیده یا رفته پیش مریم.
چه می دونم مادر، وقتی دیدم جواب تلفن رو نمی ده، دلم هزار راه رفت.
صداي بلند امیر آمد: ثریا کجایی؟ پس چرا نمی آي؟
مادر آرام گفت: مادر یواش، خوابیده.
امیر با لحنی گزنده و پر از حرص گفت:
ا ، پرنسس خواب تشریف دارن؟!
با صدایی بلند تر از قبل ادامه داد: « یواش تر » و در جواب مادر و ثریا که می گفتند
مامان، به خدا دیگه من از دست رفتار شما، بیش تر از خود اون دارم ذله می شم. آخه مادر من، چرا
قبول نمی کنین که این دیگه یک دختر بچه هفت هشت ساله نیست؟! به خدا من امروز جلوي این ها
آب شدم. باز دارین اشتباه چند سال پیش رو ادامه می دین ها. بالاخره کی باید بفهمه مردم نوکر
باباش نیستن؟! کی یاد می گیره چه جوري رفتار کنه؟!
wWw.98iA.Com