پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:07 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴۵
مرتضی گفت: اي بابا، اون ها وقتی که ایران هم بودن، کسی خبر از حالشون نداشت.
مادر با تعجب گفت: مگه حالا کجا هستن؟!
شش، هفت ساله رفتن کانادا، پیش فامیل هاي زنش.
مادر آهی از ته دل کشید و سري تکان داد و گفت: بیچاره محترم خانم.
چقدر توي این سال ها اتفاق هاي جورواجور افتاده بود. صحبت به پدرم و خانم جون کشید و اظهار
تاسف مرتضی که دنباله اش باز محمد با مادر همصحبت شد و بعد توي چند لحظه اي که سکوت شد،
محمد با خنده و خوشرویی از ثریا پرسید:
خوب حالا تو بگو چی شد با جماعت پسر حاجی ها آشتی کردي؟!
هنوز شنیدن صدایش برایم مثل آهنگی زیبا، دوست داشتنی و دلنشین بود. فکر کردم تن صدایش
عوض که نشده، هیچ، گرم تر و گیراتر از گذشته ها مرا مجذوب می کند.
ثریا با خنده گفت: آشتی نکردم. یک خوبشون رو سوا کردم، همین.
امیر قهقه زنان گفت: همه ش حرف بود براي رنگ کردن من، تو چرا این قدر ساده اي، می خواست
منو گول بزنه که زد ...
امیر و محمد می گفتند و ثریا جواب می داد و همه می خندیدند. این میان هر بار فرزانه یا مرتضی با
من حرف می زدند، محمد رویش به سمت مادر یا امیر بود و من که فکر می کردم مخصوصا این
رفتار را می کند، داشتم دق می کردم. راحت حرف می زد، شوخی می کرد، گهگاه در پذیرایی به
wWw.98iA.Com