پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:05 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴٠
فصل چهل و پنجم
بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیا دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی
نزدیک می شدیم، رعشه اي غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً
حرف هاي امیر و ثریا و مادر را نمی شنید و چشم هایم سحر را که همیشه با دیدنش بی تاب می
شدم، نمی دید. هر لحظه دلم می خواست در ماشین را باز کنم و فرار کنم. از یک طرف دلم می
خواست بروم و ببینمش، از طرف دیگر می دیدم قدرت ندارم جلوي جمع با او روبرو شوم. می
خواستم هر جوري هست ظاهرم را حفظ کنم و می ترسیدم نتوانم. هشت سال بود سعی کرده بودم
کسی نفهمد از درون چقدر شکسته و خرد شده ام. نگذاشته بودم کسی غرور مچاله شده و پرپر زدن
دل بدبختم را ببیند و حالا می فهمیدم که بیش ترین موفقیتم براي این بوده که با محمد روبرو نشده
بودم.
وقتی امیر زنگ در را فشار داد، رعشه تنم چند برابر شد و بدنم یخ زد، خدایا کمکم کن.
در باز شد. فرزانه و مرتضی با رویی گشاده پشت در بودند. یک لحظه نفسم بالا آمد، خدا را شکر
پس او نیامده. ولی همین که خواستم نفس راحتی بکشم، صدایش توي هیاهو سلام و علیک دیگران
توي گوشم پیچید. از بین مرتضی و امیر که بر سر سبد گل بزرگی که دست امیر بود شوخی می
کردند، گذشت و گفت:
سلام مادر جون.
wWw.98iA.Com