http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٣
قرار بود چی کار کنه؟! و پیش خودم فکر کردم: من احمق هر کاري لازم بود کردم! لزومی نداشت
او کاري بکند!
از دست خودم کفري بودم، از تصویري که توي اذهان دیگران با این کار پیدا شده بود و فکري که
حتماً به ذهن او هم رسیده بود. از این که این جوري چقدر حقیر شدم و این چیزي بود که برایم از
ندیدن دوباره اش سخت تر بود. نمی خواستم براي دومین بار من باشم که حقیر و زار شده ام. نه، حالا
که بیست و شش سال دارم، نمی خواستم همه آنچه این چند سال سعی کردم به زور باشم، حالا فرو
ریزد. توي سرم چقدر افکار در هم و برهم بود و چه حال بدي داشتم. از سرسام و سر در گمی انگار
کسی گلویم را می فشرد و حال خفقان داشتم. به خاطر همین حالم هم بود که آن روز وقتی دیدم
مادرم خیلی خوشحال و سرحال است، آن قدر غرق در بی چارگی خودم بودم که حتی سوال نکردم
که علت خوشحالی اش چیست. و اصلا یادم رفت بگویم زیارت قبول.
مادر با رنجش و طعنه گفت: زیارت شما قبول! چقدر جاتون خالی بود!
آن قدر اوقاتم تلخ بود که حوصله شوخی و حرف و عذرخواهی نداشتم، فقط یک کلمه گفتم:
ببخشید، یادم نبود.
خواستم بروم توي اتاقم که مادر دوباره با ناراحتی گفت: آخه مگه غیر از من و تو کسی دیگه ام
توي این خونه هست؟! از صبح که می ري، غروب می آي و من توي این خونه با در و دیوارها
تنهام. شبم که می آي، می ري توي اون اتاق، خودتو حبس می کنی؟!
ببخشید مامان، به خدا سرم خیلی درد می کنه.
wWw.98iA.Com