پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:02 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٣
توانست شوهري را که هیچ جور با افکار و آرزوهایش جور در نمی آمد تحمل کند و از طرفی به
خاطر بچه هایش راه گریزي نداشت.
مخصوصاً بعد از ازدواج موفق مریم، انگار آرزوهاي مهتاب هم دوباره بیدار شده بود، سراب پول و
خوشبختی عاصی و سرخورده اش کرده بود و بدجور سرناسازگاري با شوهرش گذاشته بود. با داشتن
دو تا بچه، در حالی که سومی را حامله بود، یکسره در راه یزد به تهران یا برعکس بود. ولی چون با
مخالفت اکرم خانم ازدواج کرده بود و خواست خودش بود، تا دهان باز می کرد همین را می شنید
که – تقصیر خودته – بی چاره او هم مثل من نه راه پس داشت نه پیش. این وضعیت مهتاب، گریه
هایش، پژمردگی بچه هایش، بگومگو و جنگ اعصابی که به راه می انداخت و نگرانی اي که پدید
می آورد مستقیما روي زندگی مریم و اکرم خانم هم تاثیر داشت. مریم هم که نمی خواست این
مسئله را توي خانه و با ناصر مطرح کند، گریه و ناراحتی و درد دل هایش را می آورد به مهدکودك
براي من. این در حالی بود که به دلیل شناخته شدن مهدکودك و بیش تر شدن تعداد بچه ها، اجبارا پرسنل و در نتیجه کارهاي مهدکودك هم چند برابر شده بود و حوصله و وقت بیش تري می
خواست.
از سوي دیگر فشار روحی که ناشی از رفتن نرگس بود اعصاب مرا تحت فشار می گذاشت. احساس
می کردم بعد از یک دوره آرامش دوباره دنیا با من سر جنگ دارد. فشارهاي عصبی تحملم را کم تر
می کرد، حوصله ام را می گرفت و جسمم را فرسوده می کرد و من دوباره همه شادابی و انرژي و
روحیه اي که با کمک نرگس ذره ذره به دست آورده بودم، از دست می دادم و دنیا پیش چشمم
تیره و تار می شد و خودم بی حوصله و عصبی و پژمرده می شدم. این حالت هر چه بود به موعد رفتن
wWw.98iA.Com