پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:00 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٣
کشید، ولی نرگس تصمیمش را گرفته بود. فروردین به عقد پرویز درآمد و شوهرش رفت تا براي
اقامت نرگس و بردنش اقدام کند.
برخلاف عروسی آزیتا که شاد بودیم، براي عقد نرگس گریه کردم. نرگس دو روز قبل از عقد
همراه آزیتا آمده بود تا به اصطلاح با هم آشتی کنیم. آن روز هم هرچه سعی کردم با دلایل به او
بقبولانم که اشتباه می کند، نرگس با خونسردي و آرامش برایم توضیح داد که خودش به تمام جوانب
قضیه فکر کرده و تمام حرف هایی که من می زدم، خودش قبلاً سبک و سنگین کرده، منتها می
گفت که خودش روحیه خودش را بهتر می شناسد و آخر سر به شوخی اضافه کرد:
تو نمی خواد دلت براي من شور بزنه، تو اگر عقلت می رسه یک فکري به حال خودت بکن که هنوز
داري با یک شبح زندگی می کنی.
بعد هم مثل همیشه قضیه را با خنده و شوخی و سر و صدا تمام کرد و گفت:
حالا جریمه این که با دوست نازنینی مثل من قهر کردي، باید ناهار ما را ببري رستوران خانم جون!
منظورش رستوران معروفی بود که نزدیک خانه امیر قرار داشت و اسمش مطبخ بود. من محیط این
رستواران را به خاطر سبک سنتی اش دوست داشتم و همیشه می گفتم آن جا مرا به یاد خانم جون می
اندازد. یادش به خیر آن روز چقدر از حرف هاي نرگس خندیدیم و غصه من از رفتن نرگس و
دوري اش چندین برابر شد و در عین حال احساس تنهایی و بی سرانجامی و بلتکلیفی بیش از همیشه
آزارم داد.
wWw.98iA.Com