پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:00 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١١
زاییده حسادت نبود، یک جور غبطه نسبت به نگاه هاي پر مهر عروس و داماد آزارم می داد.
ناخودآگاه یاد لحظه لحظه روز عقدم می افتادم و نگاه هاي پر محبت محمد و حس اولین باري که
دستم را لمس کرد. گرمایی که از یادآوري این حس به جانم می ریخت دیوانه ام می کرد و من باز
هم غیر از کلافه شدن و رنج بردن چاره اي نداشتم. آن روز هم با یادآوري روز عروسی زري باز
خاطرات گذشته، روشن و زنده جان گرفته بود. یاد شوقی افتادم که براي هر چه بهتر شدن در نظر
محمد داشتم و حالا که هیچ چشم و نگاهی برایم گرماي نگاه پر مهر محمد را نداشت، زجر می
کشیدم.
اعتماد به نفس و رضایت خاطري که دو چشم مشتاق که انسان دل در گرو مهرش دارد به آدم می
دهد، حلاوت عزیز بودن براي کسی که براي تو عزیزترین است، با هیچ حس دیگري در این دنیا
قابل قیاس نیست. و حالا وقتی داشتم حاضر می شدم، دلم نگاه هاي موشکاف و دقت عمیق چشم هاي
محمد را می خواست که هم تحسین می کرد، هم مواظب محفوظ بودن من بود. خدایا چقدر دلم می
خواست بود و از لباسم ایراد می گرفت و از من می خواست خودم را یا صورتم را بپوشانم و من با
شوق، وجودي را که دیگر متعلق به خودم نبود، می پوشاندم و او باز هم دقت می کرد و وسواس
داشت و مثل کسی که عاشق گنجی باشد که می خواهد از دید اغیار پوشیده نگهش دارد، از من ایراد
می گرفت.
آري، هر چیزي می تواند براي آدم به آرزو و حسرت تبدیل شود. مثل من که دلم حتی براي
ایرادهاي محمد هم بهانه می گرفت و حالا تازه، به ارزش دقت او به تمام کارهایم پی می بردم. دقتی
پر از مهر و غیرتی پر از عشق براي حفظ وجودي که او می خواست حتی نگاهی به حریمش تجاوز
wWw.98iA.Com