http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٠
چیز تمام شده است و همین بیش تر کفرم را در می آورد. مادرش از خودش بدتر بود، فکر می کرد
تنها مسئله مهم، نظر اوست. با نگاهی خریدارانه در حالی که مدام دست هایش را که پر از انگشترهاي
گنده بود، تکان می داد و سخنرانی می کرد و مرا برانداز می کرد. سبد گلی که آورده بودند، آن قدر
بزرگ بود که حتی زورم نمی رسید جابجایش کنم. هر چه مادر و امیر و ثریا – که مثل توپ، قلقلی
و چاق شده بود – روي باز و گرم نشان می دادند، من لجم بیش تر می شد و سردي رفتار و اخم هایم
هم بیش تر.
بعد از چند دقیقه که نشسته بودم، پا شدم و رفتم توي آشپز خانه پیش نرگس.
نرگس با خنده گفت:
قیافه آدم هاي مغبون را به خودت نگیر، از سر تو هم زیاده.
شاید حق با او بود. منتها در اصل قضیه فرقی نداشت، چه از سرم زیاد بود و چه کم، در جواب من
تاثري نداشت. با بی خیالی چاي ریختم، اما تا خواستم بنشینم، مادر صدایم زد. چاره اي نبود، باید می
رفتم. نه سال گذشته بود و من چقدر با مهنازي که دنبال محترم خانم می رفت که با خواستگارهایش
سلام و علیک کند، فرق کرده بودم. حالا نه تنها دست و پایم نمی لرزید، قادر بودم با خونسردي
آقاي ارجمند و مادر گرامی اش را با اردنگی از خانه بیرون کنم. بازي کردن نقشی که معمولاً از یک
دختر در چنین مواردي انتظار می رود، از من خیلی گذشته بود و دیگر از دستم برنمی آمد. از این
مراسم و حرکات مسخره دلم به درد آمده بود، دردي که قابل بیان براي دیگران نبود و حرصم وقتی
بیش تر شد که مادر و امیر گفتند – آقاي ارجمند را راهنمایی کن، برین صحبت کنین. – نگاهی که
wWw.98iA.Com