پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:58 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٩
فصل چهل و یک
خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در آن کار
می کرد. اسمش شاهین ارجمند بود. سی و یکی دو سال داشت و از خانواده اي سرشناس و پولدار
بود. البته نصف بیش تر ثروت خودش باد آورده بود که از تقسیم ارثی که پدرش با وجود زنده بودن
بین پنج پسرش تقسیم کرده بود، به او رسیده بود. جواد در عین این که از خلق و خوي او داد سخن
می داد از مشکل پسندي اش در انتخاب همسر هم می گفت تا من از این که انتخابم کرده، ذوق کنم.
در حالی که هر قدر به جاي من، مادر ذوق می کرد، من دلم می خواست کله جواد را بکنم. این دیگر
غریبه یا از بچه هاي دانشگاه نبود که بتوان با همدستی نرگش دست به سرش کرد. وقتی می گفتم
نمی خواهم شوهر کنم، مادر بر آشفته می شد و کار از بگو مگو به گریه و زاري و بی قراري مادر
می کشید و آخر سر هم براي اولین بار بعد از رفتن محمد، امیر با من کلنجار رفت.
اصرار آن ها براي این که او باید براي خواستگاري بیاید، براي من غیر قابل قبول و براي آن ها غیر
قابل مخالفت بود. بالاخره هم مادر با گریه و زاري و التماس پیش برد. بی چاره مادرم، با چه وحشتی
از این که سنم دارد بالا می رود و ازدواجم دیر می شود، حرف می زد.
مادرم در روز خواستگاري، مخصوصاً براي این که مجابم کند، از نرگس هم خواسته بود که بیاید.
نرگس توي آشپزخانه قایم شده بود که از لاي در آقاي ارجمند را که به قول مامان خیلی برازنده بود
ببیند و نظر مادر را تایید کند. من خودم قبلاً یکی دو بار خانه امیر دیده بودمش. خلاصه، جناب آقاي
ارجمند با سري افراخته و اعتماد به نفسی کامل وارد شد. رفتار و نگاهش به من طوري بود انگار همه
wWw.98iA.Com