پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:57 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٧
کرد و من راه به جایی نداشتم. تا کی چشم به راه بودن؟! چشم به راه معجزه اي که معلوم نبود اصلا
اتفاق بیفتد.
بالاخره حوصله نرگس سر رفت و با لحنی خنده دار پرسید:
می شه بفرمایین این جا کجاست؟ نکنه آخر دنیا این جاست؟!
سرم را بلند کردم و لبخند زدم. باز همان طور خندان گفت:
خاك بر سرت، وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومه زندگی چی می شه. آخه
بی چاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگ کنی از پس جمع و جور
کردنش بر نیاي؟!
وقتی سکوتم را دید، اضافه کرد:
یعنی هنوز اینو نفهمیدي که اونچه قراره پیش بیاد، پیش می آد، چه تو خودتو قایم کنی چه سر تو
بالا بگیري و نگاه کنی؟ آخه تا کی می خواي کله ات رو بکنی زیر برف؟ خجالت نمی کشی از
شنیدن یک اسم و ربطش دادن به یک واقعیت، این جوري می شی؟ تو باید اینو قبول کنی که این
قضیه، چه تو بفهمی و با خبر بشی و چه نه، اگر تا حالا اتفاق نیفتاده باشه به هر حال بعد از این اتفاق
می افته. پس مثل بچه ها رفتار نکن، با خودت رو راست باش. اون که مسلماً تارك دنیا نشده، همان
طور که تو نمی تونی بشی ...
wWw.98iA.Com