پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:57 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۶
دل من یکدفعه هري فرو ریخت، انگار یکی به دلم چنگ زد. عشقی که موقع به زبان آوردن آن اسم
در صداي پریسا بود، قلبم را لرزاند و یک لحظه با وحشت این فکر کشنده به ذهنم خطور کرد که
نکند ...؟! با دلهره و تشویق پرسیدم – فامیلش چیه؟! –
شاید چند ثانیه هم بین گفتن اسم و فامیل فاصله نیفتاد، ولی همان چند ثانیه براي دیوانه کردن من
کافی بود. این واقعیت به ذهنم هجوم آورد که شاید محمد ازدواج کرده باشد، ولی من هیچ وقت نمی
خواستم به این واقعیت فکر کنم. آن روز در حالی که از غصه و افکار درهم، کلافه بودم قید کلاس
آخر را زدم و به نرگس گفتم:
می خوام برم بیرون. می آي یا نه؟
نرگس پرسید: با این عجله کجا ؟! باز زد به سرت؟!
وقتی سکوتم را دید، همان طور که دنبالم می آمد، گفت:
پرسیدم کجا می ري؟!
نمی دونم، آخر دنیا. می آي یا نه؟!
نرگس که فهمیده بود حالم خوب نیست، دیگر چیزي نگفت و در سکوت کنارم نشست و من که
مثل دیوانه ها رانندگی می کردم، تا جاده آبعلی رفتم. به اول جاده که رسیدم، حیران ایستادم و
مستاصل سرم را روي فرمان گذاشتم. در تمام طول راه با فکري مغشوش به گذشته و آینده نامعلومم
فکر می کردم و این که زندگی من آخرش به کجا می رسد؟! هراس از آینده وجودم را مچاله می
wWw.98iA.Com