پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:55 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٧
نرگس با نگاهی عصبی گفت:
اشتباه می کنی، آدم عمویش رو به عنوان عمو، خیلی دوست داره، نه جاي باباش. مادرش رو هم جاي
مادر، نه جاي زن عمو.
من با تحیر پرسیدم: یعنی چی؟
یعنی این که، از عمویم، از مادرم و از خودم بدم می آد. دلم براي بابام که به خاطر من در به در شده
می سوزه و از مادر و عمویم و حتی خودم، شاید باورت نشه، انگار کینه به دل دارم، حرصی ام.
آخه چرا؟ من نمی فهمم چی می گی؟
تو که هیچی، خودمم نوزده ساله نمی فهمم چه مرگمه. عمویم باهام مهربونه. اگه اون با مادرم ازدواج
نکرده بود معلوم نبود چی میشد؟ شاید اصلا یک آدم عوضی با مادرم ازدواج می کرد و من به در به
دري و بدبختی می افتادم ولی با این همه، هنوز نتونستم قبول کنم که عموي من جاي پدرمه و شوهر
مادرم. یا خواهر و بردارهام که این قدر دوستشون دارم. آخه خیلی مسخره س که تو با کسی هم
خواهر باشی، هم دختر عمو، نه؟! واي نمی تونم بگم توي سرم چی می گذره. فکرهایی که شب و
روز مغز منو می جوه گفتنی نیست و بیش ترین بدبختی سر اینه که، نمی تونم تکلیفم را با خودم
روشن کنم. یعنی بالاخره ببینم از این ها بدم می آد یا دوستشون دارم، ناراضی ام یا راضی، می تونم
ببخشم یا نه؟ در عین حال دلم هم براشون می سوزه، براي مادرم که گناهی نداره، براي عمویم که
اونم گناهی مرتکب نشده و براي خودم که یک عمره لاي منگنه موندم و هنوز نتونستم تصمیم
بگیرم.
wWw.98iA.Com