http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۶
عمو صادق هیچ وقت از هیچ محبتی به من فروگذار نکرده و تا حالا به من – تو – نگفته، کارهایی
که براي من کردند نه اون نه مادرم، براي سه تا بچه دیگه شون نکردند، ولی من هیچ وقت احساس
آرامش یا خوشبختی نکردم.
من که دهانم باز مانده بود، گفتم: پس براي همین به بابات می گی، خان عمو؟!
نرگس خندید و گفت: خوب آره، مگه تو چی فکر می کردي؟
فکر می کردم تو مثل همه، یعنی همیشه که همین طوري به همه حرف می زنی، با بابات هم شوخی
می کنی.
دیوونه، آدم با باباش شوخی داره؟! اونم توي اسمش؟!
راست می گفت، بی طاقت پرسیدم: بالاخره بابات چی شد؟!
زهرخند تلخی زد و گفت:
باورت می شه، الان بیست و پنج سالمه ولی از همون شش سالگی یعنی نوزده ساله، هنوز چشم به
راهم؟! همیشه توي ذهنم تصور می کنم بالاخره یک جا، یک گوشه این دنیاي بی در و پیکر، یک
روز بابام رو پیدا می کنم. اون وقت اون سندهاي لعنتی را که بابام به خاطرش در به در شد و حالا به
نام من است، بهش می دم. همیشه فکر می کنم یعنی اون هنوز ما رو یادشه؟! اصلا یاد ما می افته؟
ممکنه یک روز خودش بیاد دنبالم؟
من با سادگی گفتم: حالا لااقل شانس آوردي، عمویت جاي اونو برایت گرفته.
wWw.98iA.Com