http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨۴
می آره و خوشبختی مادرم رو تضمین می کنه. غافل از این که با سرنوشت چندین نفر به خاطر کوتاه
فکریش بازي می کنه. خلاصه، من به دنیا اومدم، در حالی که پدرم حاضر نبوده حتی یک نگاه به من
و مادرم بکنه. هر چه پدرم این جوري رفتار می کرد، عوض این که پدربزرگ سر عقل بیاد، بیش تر
قضیه را کش می داد و این طوري من شش ساله شدم. در حالی که مهناز، باورت نمی شه یک بار
بغلم نکرد یا صدام نزد و حتی یک نگاه بهم نکرد. آقا بزرگ نفهم به جبران پدرم من و مادرم را
عزیز می کرد و احترام می گذاشت، ولی من ته قلبم همیشه آرزوي این را داشتم که مثل همه بچه ها
روي پاي پدرم بشینم نه پدربزرگم. کشش خونی یک چیز غیر قابل انکاره، منم با بچگی ام با این که
هیچ توجهی از پدرم نمی دیدم، کشش عجیبی نسبت به اون مردي که همیشه اخمو و بی تفاوت از
کنارم می گذشت و فقط می دونستم که پدرمه بدون این که هیچ علامتی از سمت اون ببینم، داشتم.
این میون بزرگ ترهاي احمق، براي این که مثلا مهر پدري رو در دل پدرم بیدار کنن، مرتب به من
کار یاد می دادن. اون باباته، صداش بزن، برو جلو، روي پاش بشین، برو بوسش کن، بگو بابا دوستت
دارم، کفش هایش رو جفت کن، برایش آب ببر و ...
من مثل یک خونه شاگرد هر کاري می کردم غیر از این که صداش کنم، از اخم هایش می ترسیدم و
هیچ کس نمی فهمید که من با وجود بچگی، چه رنجی از این وضع می برم، از این که مجبور بودم
محبت رو از پدرم گدایی کنم. بالاخره تدبیرهاي هیچ کس راه به جایی نبرد. آقا بزرگ که از زمین
ها براي پابندي و اسارت بابام استفاده می کرد همچنان حاضر نشد سهم پدرم را بده و این شد که
وقتی من شش ساله بودم و مادرم بیست ساله، پدرم سر به نیست گذاشت و رفت.
از جا پریدم: رفت؟! مزخرف نگو نرگس، به همین راحتی؟!
wWw.98iA.Com