پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:54 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨١
اولا که پاشو مثل آدم بشین و حرف بزن، براي من اداي بدبخت هاي بی دست و پا را در نیار، دوما
که تو غلط کردي، مگه دست توست؟ چه مرگته که نمی آي؟ این جوري می خواي به بابات ثابت
کنی که واقعا غصه داري و به خودت ثابت کنی که بچه خلفی هستی و خوب عزاداري می کنی؟!
آره؟! خوب، بسه دیگه، بابات متوجه شدن، از خودت هم می تونی متشکر باشی که ...
حرفش را بریدم و گفتم: معلومه تو چته؟! مگه زوره، نمی خوام بیام. می خوام به بدبختی خودم بمیرم،
به تو چه مربوطه؟!
نرگس یکدفعه آدمی دیگر شد، با چشم هایی از حدقه درآمده و لحنی که تا حالا نه از او دیده بودم و
نه باورم می شد که اصلا داشته باشد، به طرفم پرخاش می کرد و من ناباورانه نگاهش می کردم.
حرف هایش را جویده جویده می زد و به زور سعی می کرد، صدایش را پایین نگه دارد.
بدبختی؟! تو اصلا می دونی یعنی چی؟! یک عمر راحت و آسوده زندگی کردي، هر چه خواستی
حاضر و آماده بوده، هر کاري دلت خواسته کردي، نگذاشتن آب توي دلت تکون بخوره مبادا در
مانی از چشم هایت بریزه!!! تا بوده که خونواده ات برات غش و ضعف کردن و بعد هم شوهرت، که
اونم آخر سر به قول خودت، بازم از خریت تو گذاشت رفت. وقتی هم رفت، اون جوري رفت که
مبادا کسی به خانم طعنه بزند. کی تا حالا به تو از گل نازك تر گفته؟! تا حالا کی طعم بدبختی رو
چشیدي؟ کی گفته، بدبخت ها دست و پاشونو رو به قبله دراز می کنن تا بمیرن؟! بی چاره، تو چه
می دونی بدبختی یعنی چی؟ اگه می دونستی، هر دفعه یا یک تلنگر، این طوري مثل جنازه رو به قبله
نمی خوابیدي ...
wWw.98iA.Com