پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:42 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧۵
که خویشاوندشان هم بوده از یزد به تهران آمده. آقا یحیی که کمک راننده تریلی بوده، چند سال قبل
از ازدواج در تهران زندگی می کرده. بعد که با اکرم خانم ازدواج می کند چقدر تلاش می کند تا
اکرم خانم راحت باشد. از زندگی خوبشان می گفت و علاقه اي که به شوهرش داشته و این که خدا
خیلی زود مهتاب را به آن ها می دهد و پشت سرش مریم را. تعریف می کرد که:
آن قدر دلم به یحیی و بچه هایم خوش بود که خدا شاهده، سراغ خانواده ام را هم نمی گرفتم. تا بچه
ها کوچک بودن که شب و روزم وقف اون ها بود. به خاطر تنها نموندن یحیی واسه زایمون هام هم
حاضر نشدم برم یزد، می گفتم یحیی راننده بیابونه، وقتی می آد باید خونه ش گرم باشه و چراغ خونه
ش روشن. کم کم خدا بهمون نظر کرد، وضعمون بهتر شد و یحیی خودش راننده تریلی شد. بچه هام
که جون گرفتن، منم خیاطی رو شروع کردم که هم سرگرم باشه و هم بشم کمک خرج. اتفاقا کارم
زود هم رونق گرفت. پولش را خدا شاهده دریغ از یک جفت جوراب که براي خودم بخرم، همه رو
جمع می کردم، براي روز مبادا. تا بالاخره هفت هشت سال طول کشید، پول هامونو روي هم گذاشتیم
و این خونه رو خریدیم. آقا یحیی خونه رو به نام من کرد و تازه بازم می گفت اکرم، یعنی یه روز
می شه من محبت هاي تو رو جبران کنم؟! ولی مادر انگار شیطون این حرف رو شنید و زود زود اون
روز رو رسوند. دو سه سال از خونه دار شدنمون گذشته بود که کم کم یحیی عوض شد. اول هفته اي
سه شب، بعد دو شب می اومد و بعد هفته اي یک شب و یواش یواش طوري شد که ماهی دو دفعه
هم به زور می آمد. اونم چه اومدنی، مثل دشمن می اومد و به یک بهونه، مرافعه راه می انداخت و می
رفت. آخر سر، وقتی پی جو شدم که ببینم قضیه چیه، فهمیدم سرم هوو آورده، اونم فکر می کنی
کی؟ یک زن بیوه با سه تا بچه که خدا گواهه نه از من خوشگل تر بود نه جوون تر که اقلا بگم از
wWw.98iA.Com