http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧٣
آن قدر تصاویر سریع از جلوي چشم هایم رد می شد که جلوي پایم را نمی دیدم. چانه ام می لرزید و
مثل کسی که از سرما بلرزد، بدنم را رعشه اي بی امان گرفته بود. تا وسط کوچه رفتم، نتوانستم بیش
تر بروم.
لرزان در حالی که با حسرت به در خانه مان و خانه محمد نگاه می کردم، ایستادم. افسوسی کشنده
وجودم را له می کرد، کاش هنوز خانه مان آن جا بود و پشت آن در خانم جون و آقا جون نفس می
کشیدند. کاش، هنوز زري توي خانه شان بود و محمد هنوز برایم محمد آقا بود و این بار اگر، از سر
قضیه آغاز می شد من ارزش همه چیز را می دانستم و با چنگ و دندان حفظش می کردم. واي که
اگر هنوز پشت آن درها، عزیزهاي من بودند، اگر زمان به عقب برمی گشت و من باز آقا جون را
داشتم و محمد را...
طاقتم تمام شد، رو برگرداندم و در حالی که در دلم خودم را لعن و نفرین می کردم، بی اختیار اندیشه
ام به زبان روان شد و جویده جویده گفتم: خدا لعنتت کنه. منظورم به خودم بود، خودم که ...
ولی صداي اکرم خانم که به اشتباه فکر کرده بود من محمد را نفرین می کنم، دستپاچه مرا از عالم
برزخی که تویش گیر افتاده بودم، بیرون کشید.
مادر نفرین نکن، اونم جوون مردمه!
گیج وحیران گفتم: نه، من اونو ...
wWw.98iA.Com