پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:41 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٧
صدا خاموش شده باشد. هر بار به هوش می آمدم، دلم می خواست، چنگ بیندازم و قلبم را از سینه
بیرون بکشم. دیگر براي چه می تپید؟ به عشق و امید چه کسی...
درگذشت ناگهانی و غیرقابل باور آقا جون، براي من با آن روح زخم خورده و حساس و مریض،
ضربه اي بود که براي از پا انداختن دوباره ام کافی که هیچ، زیاد هم بود. از مراسم و روزهاي اول
چیزي به خاطر ندارم. در بی هوشی و بی حسی، مثل جنازه اي بین مرگ و زندگی معلق بودم. با سابقه
بیماري گذشته ام، دکترها تشخیص داده بودند همان بی هوشی برایم بهتر است. این بود که من
جسدي شده بودم با سرمی در دست که با تزریق آرامبخش، گوشه اي افتاده بود. چهره آرام و غمگین
آقا جون، بعد از جدایی ام از محمد، از جلوي چشم هایم کنار نمی رفت. چیزي مثل سوهان روحم را
می تراشید. این که چقدر باعث رنج آقا جون مهربانم شده بودم و او صبورانه تحمل کرده بود و آخر
هم با داغی بر دل مثل پرنده اي معصوم و تنها از پیش ما رفته بود، عذابم می داد. چه آرزوها و حرف
هاي ناگفته اي که بین من و این عزیزترین عزیزانم، ناگفته ماند. ندانسته زمان را از دست دادیم،
بدون این که بفهمیم آنچه دارد فنا می شود و از بین می رود، دیگر هیچ وقت باز نمی گردد. آقا
جون رفته بود، بدون این که حتی توانسته باشم از او به خاطر همه آنچه به من داده بود، تشکر کنم.
زندگی ام و همه آنچه داشتم، از او بود که حالا دیگر نبود. رفته بود، در حالی که نگران بود، نگران
بچه هایش که یکی از آن ها، من ناخلف بودم که از همه بیش تر باعث عذابش شده بودم.
توي همان روزهاي سیاه و تلخ عزا و عذاب و زجر بود که یک روز صداي پچ پچ مانند و ضعیف
خاله ام به گوشم خورد. حتی قدرت این که سرم را برگردانم یا چشم هایم را باز کنم نداشتم. می
wWw.98iA.Com