http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۴
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاك سرکویت
نفس بریده وگیج به معناي شعر فکر می کردم که چشمم به نگاه پر از حس و درك دکتر که از
بالاي عینک به چشم هایم خیره شده بود، افتاد. نگاه عمیقی که انگار راز ناگشوده ام را دریافته بود.
نرگس آرام توي گوشم گفت:
خاك بر سرت، آبرویت رفت، همه پته هایت را حافظ ریخت روي آب!!!
از ته دل خندیدم و این شد که من هم شدم مرید حافظ و به قول نرگس، فالگیر قهار.
تازه داشتم به دنیاي جدیدم مانوس می شدم و از تلاطم و سر در گریبانی روحی نجات پیدا می کردم.
برخلاف من که همیشه براي یاد گرفتن بی میل بودم و احساس می کردم وقت براي یادگیري همیشه
هست، نرگس و آزیتا، انگار دنیا دارد به آخر می رسد، همیشه براي یاد گرفتن چیزهاي تازه عجله
داشتند و حریص بودند. مثل این بود که از زورآزمایی با مغز و توانایی هایشان لذت می بردند. تمایل
wWw.98iA.Com