پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:40 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶٣
نرگس خونسرد و خندان گفت: به خدا، اصلا حافظ خون شدن خود منم از فال گرفتن آقاي ابهري
شروع شد و بعد این قدر خودم با حافظ کلنجار رفتم که شدم یک پا فالگیر!
واقعا که راست می گفت. چون چند هفته بعد که براي تولد آزیتا خانه شان مهمان بودیم، آزیتا در
اثر اصرارهاي من و نرگس از پدرش خواست دیوان حافظ را باز کند و نرگس پیشدستی کرد و از
طرف من هم گفت:
شما خودتون به نیت ما باز کنین ما سراپا گوشیم.
وقتی نوبت من شد. هیچ وقت یادم نمی رود که آن شب چه حالی شدم. مبهوت ، خشکم زده بود. آن
کلمات با صدا و طرز بیان شیرین دکتر دیوانه ام کرد. مثل مجسمه نشسته بودم، به سختی نفس می
کشیدم. دکتر آرام و شمرده می خواند.
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه اي باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
wWw.98iA.Com