پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:40 PMhttp://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶١
به هر حال آن شب و آن شعر و آن صدا، آغاز راه دیگري در زندگی من شد و باعث علاقه و روي
آوردنم به شعر و کتاب.
احساس می کردم چقدر احمقم که تا حالا سر از شعر در نیاورده ام. وقتی داشتم اشک هایم را که
دیگر سرازیر شده بود پاك می کردم نرگس توي گوشم گفت:
حالا همه فکر می کنن، عجب دختر فرهیخته اي هستی که با شنیدن این بیت ها اشک می ریزي،
خبر ندارن جنابعالی اصلا از شعر سر در نمی آري و واسه چیز دیگه داري آبغوره می گیري!
هم خنده ام گرفت و هم به فکر فرو رفتم. راستی چرا من تا آن زمان نباید به قول نرگس، خودم از
شعر سر در آورده باشم؟ براي اولین بار، احساس شرمساري و مغبون شدن کردم. در افکار مختلف
غوطه می خوردم که دوباره چشمم به همان آقاي روبرویی افتاد که محو تماشاي آزیتا بود و به
محض این که نگاهش با من برخورد کرد، رویش را به طرف دیگر برگرداند.
wWw.98iA.Com